امروز اول مهر بود که برای من روز مهم و عزیزی است. با عمو و خواهرم رفتیم دانشگاه وین. بعد هم دانشگاه تکنیک. دانشگاه قدیمی وین خیلی قشنگ بود. تکنیکش نه آنقدرها. ساختمان قدیمیش که رسمن زشت و کثیف بود. روز قبل هم توی دانشگاه اقتصادش جیش کرده بودم. هی تندتند میروم دستشویی. فکر کنم مال تغییر آب و هواست. شینجون میگوید بیستوپنجسال است که وین است و تابهحال هیچ جا غیر از مستراح خانهی خودش دستشویی نرفته. من توی این یکهفته بیستبار رفتهام توالتهای عمومی.
شینجون دیروز از سفر برگشته. وقتی توی خانه است معذب ام. لهجهی تهرانی دارد که برای من خیلی غریب است. قبلن لهجهی عمو هم پای تلفن برایم یکطوری بود، ولی حالا که با هم حرف میزنیم لهجهش برایم آشناست. شبیه خودمان است. عمو چهل سال است که اینجاست. چهارسال آخر مدرسهش را هم تهران بوده. اما یکریز خاطره تعریف میکند و ادای همه را آنقدر شبیه خودشان در میاورد که ما از خنده دلدرد میگیریم. خودش شبیه پب است. وقتی میخندد دهنش عین دهن پب وقتی میخندید میشود. گاهی از شباهتش به پب دیوانه میشوم. فکر میکنم وقتی بمیرد، اینجا، چهقدر غمانگیز خواهد بود مردنش. خیلی شبیه ما است. شبیه بابا و پب و عمههایم. نمیدانم چهجوری با شینجون زندگی میکند. خیلی فرق میکند با ما. به مردن او هم فکر میکنم. اصلن هرکس را که میبینم به مردنش هم فکر میکنم. به بچگی آدمها هم گاهی فکر میکنم. ولی بیشتر به مردن.
عمو زیاد سربهسرم میگذارد ولی ناراحت نمیشوم. باهاش راحت ام، انگار نه انگار که فقط یکبار در سهسالگی دیدهامش. من هم باهاش شوخی میکنم و میگویم باید به موزهی تکنولوژی وین معرفیش کنیم. یک ایمیل کاری دارد که هفتهای یکبار چک میکند. هنوز دستگاه ویدئو دارد و فیلم ویاچاس میبیند. تازه دارد یککمی کامپیوتر یاد می گیرد از خواهرم و پز کپی/پیست را میدهد که یاد گرفته.
پریروز که رفته بودیم باشگاه پینگ پونگ تماشای مسابقهی عمو، دوستش هانیس یک گوشی بهش داد و زهی دولت بیدار که شارژر و هدستش به گوشی من میخورد، چون اینچیزهای خودم را نیاوردهام. حالا میتوانم وقتی بیرون میچرخم آهنگ گوش کنم. بعد یادم میرود که الان توی چیچیاشتراسه یا چیچیگاسه راه میروم نه توی دروازهنو و میخچهگران. بس که موسیقی جو میدهد به من و از خود بیخودم میکند. از وقتی اهنگ گوش میکنم هی غمگین میشوم و گاهی دلم میخواهد برگردم به زندگی معمول خودم، اتاق، خانه، شهر و دوستهای خودم. قبلش دلم میخواست بمانم و از اینکه باید چندهفته دیگر برگردم و روسری سرم کنم و متلک بشنوم اوقاتم تلخ میشد. قبل از اینکه بیایم به یارم میگفتم کاش میشد آنجا بمانم. گفت اگر بتوانی میمانی؟ گفتم حتمن. تعجب کرد، چون خیال میکرد نمیتوانم اینطور ناگهانی دل بکنم و تن به تغییر بدهم. امشب سعی کردم برایش یک اساماس بفرستم ولی نشد.
شینجون دیروز از سفر برگشته. وقتی توی خانه است معذب ام. لهجهی تهرانی دارد که برای من خیلی غریب است. قبلن لهجهی عمو هم پای تلفن برایم یکطوری بود، ولی حالا که با هم حرف میزنیم لهجهش برایم آشناست. شبیه خودمان است. عمو چهل سال است که اینجاست. چهارسال آخر مدرسهش را هم تهران بوده. اما یکریز خاطره تعریف میکند و ادای همه را آنقدر شبیه خودشان در میاورد که ما از خنده دلدرد میگیریم. خودش شبیه پب است. وقتی میخندد دهنش عین دهن پب وقتی میخندید میشود. گاهی از شباهتش به پب دیوانه میشوم. فکر میکنم وقتی بمیرد، اینجا، چهقدر غمانگیز خواهد بود مردنش. خیلی شبیه ما است. شبیه بابا و پب و عمههایم. نمیدانم چهجوری با شینجون زندگی میکند. خیلی فرق میکند با ما. به مردن او هم فکر میکنم. اصلن هرکس را که میبینم به مردنش هم فکر میکنم. به بچگی آدمها هم گاهی فکر میکنم. ولی بیشتر به مردن.
عمو زیاد سربهسرم میگذارد ولی ناراحت نمیشوم. باهاش راحت ام، انگار نه انگار که فقط یکبار در سهسالگی دیدهامش. من هم باهاش شوخی میکنم و میگویم باید به موزهی تکنولوژی وین معرفیش کنیم. یک ایمیل کاری دارد که هفتهای یکبار چک میکند. هنوز دستگاه ویدئو دارد و فیلم ویاچاس میبیند. تازه دارد یککمی کامپیوتر یاد می گیرد از خواهرم و پز کپی/پیست را میدهد که یاد گرفته.
پریروز که رفته بودیم باشگاه پینگ پونگ تماشای مسابقهی عمو، دوستش هانیس یک گوشی بهش داد و زهی دولت بیدار که شارژر و هدستش به گوشی من میخورد، چون اینچیزهای خودم را نیاوردهام. حالا میتوانم وقتی بیرون میچرخم آهنگ گوش کنم. بعد یادم میرود که الان توی چیچیاشتراسه یا چیچیگاسه راه میروم نه توی دروازهنو و میخچهگران. بس که موسیقی جو میدهد به من و از خود بیخودم میکند. از وقتی اهنگ گوش میکنم هی غمگین میشوم و گاهی دلم میخواهد برگردم به زندگی معمول خودم، اتاق، خانه، شهر و دوستهای خودم. قبلش دلم میخواست بمانم و از اینکه باید چندهفته دیگر برگردم و روسری سرم کنم و متلک بشنوم اوقاتم تلخ میشد. قبل از اینکه بیایم به یارم میگفتم کاش میشد آنجا بمانم. گفت اگر بتوانی میمانی؟ گفتم حتمن. تعجب کرد، چون خیال میکرد نمیتوانم اینطور ناگهانی دل بکنم و تن به تغییر بدهم. امشب سعی کردم برایش یک اساماس بفرستم ولی نشد.
می دانم که می توانی هزار دلیل بیاری که من نمی دانم دارم چی می گم اما می خوام بهت بگم...دختر جان اگر می توانی بمان
پاسخ دادنحذف