شوهرت عکسهای سفرتان را گذاشته بود توی فب. من از کل عکسها فقط تو را نگاه کردم. خوشعکس نیستی اصلن. یا عکاس ناشی بوده. طلایی موها و عسلی چشمهات و فرم دهانت معلوم نیست. دهانت زیادی جدی بهنظر میآید. دوست ندارم بگویم کمی پیر و کمی چاق شدهای. اما شدهای، گرچه هنوز جوان و زیبایی. فقط توی یکی از عکسها معلوم است که چه لطیف و مهربان ئی. هستی هنوز؟ اگر دیدارهای تصادفی توی خیابان را حساب نکنم، آخرین بار روز تولد نوزدهسالگیم دیدمت و از آن دیدار رنگ ماتیک و دامن بلندت یادم مانده با پیراهن هلویییی که تنت بود. بعدها که دخترهایت را دائم میدیدم توی صورت آنها دنبال تو میگشتم. دوتا مریم کوچک بودند، اما به قشنگی تو نبودند. حالا هردو شوهر کردهاند و تو مادرزن شدهای. لفظ قشنگی نیست، به تو نمیآید. بهش فکر نمیکنم اصلن.
به تصویر تو با دامن بلند و عینک آفتابی پشت به دریای آبی نگاه میکنم و با خودم میگویم: زنی با اعتقادات عجیب و غریب. هنوز به آن چیزها باور داری؟ من دیگر ندارم مارمی. من دیگر به هیچچیز باور ندارم. اما هنوز عاشق ام. عاشق تو هم هستم هنوز. چندهفتهی پیش بهیاد همه کوچهگردیهایی که عشق تو مرا میبرد، کوچههای اطراف خانهیی که در این شهر داشتی را گشتم. یادم نیست گریه کردم یا نه. فکر کنم کردم. برای رفتن تو گریه نکردم یا برای اینکه ناگهان مرا رها کردی. برای عشقی که مرا سرگردان کوچههای داغ مرداد میکرد بود که اشکم جاری میشد. اشک حسرت نبود. فقط یادآوری آن شوریدگی هیجانزدهم میکرد. هیچوقت معلوم نبوده من عاشق چی ام مارمی. عاشق یک دنیای دیگر؟ شاید یک دنیای خوب و قشنگ که وجود ندارد و تو برای من تصویر آن دنیا بودی. تو که آن شب ستارهباران ناگهان آمدی کنارم نشستی و عجیبترین تصادف زندگیم را اتفاق انداختی. آنوقتها فکر نمیکردم تصادف است. کمی هم مال این بود که توی جاده بودیم. حال و هوای جاده مرا میگیرد. بهخصوص که شب باشد. آدم چراغ خانههای روستایی اطراف جاده را میبیند و خیال میکند ستاره است. خیال کردم یکی از ستارههایی که افتادهیی پایین، پهلوی من. حالا دیگر توی آسمان دنبال ستاره نمیگردم مارمی. روی زمین هم دنبالش نمیگردم. توی چشمهای خودم هم ستارهای ندارم. با این همه معلوم نیست این عشق از کجا میآید که هنوز من را میسوزاند و اوارهی کوچهها میکند. فکر میکنم جوابی وجود ندارد. اما چه کسی میتواند بگوید جوابی هست یا نیست. چه فرقی میکند جوابی باشد یا نه. من این عاشقی را دوست دارم.
به تصویر تو با دامن بلند و عینک آفتابی پشت به دریای آبی نگاه میکنم و با خودم میگویم: زنی با اعتقادات عجیب و غریب. هنوز به آن چیزها باور داری؟ من دیگر ندارم مارمی. من دیگر به هیچچیز باور ندارم. اما هنوز عاشق ام. عاشق تو هم هستم هنوز. چندهفتهی پیش بهیاد همه کوچهگردیهایی که عشق تو مرا میبرد، کوچههای اطراف خانهیی که در این شهر داشتی را گشتم. یادم نیست گریه کردم یا نه. فکر کنم کردم. برای رفتن تو گریه نکردم یا برای اینکه ناگهان مرا رها کردی. برای عشقی که مرا سرگردان کوچههای داغ مرداد میکرد بود که اشکم جاری میشد. اشک حسرت نبود. فقط یادآوری آن شوریدگی هیجانزدهم میکرد. هیچوقت معلوم نبوده من عاشق چی ام مارمی. عاشق یک دنیای دیگر؟ شاید یک دنیای خوب و قشنگ که وجود ندارد و تو برای من تصویر آن دنیا بودی. تو که آن شب ستارهباران ناگهان آمدی کنارم نشستی و عجیبترین تصادف زندگیم را اتفاق انداختی. آنوقتها فکر نمیکردم تصادف است. کمی هم مال این بود که توی جاده بودیم. حال و هوای جاده مرا میگیرد. بهخصوص که شب باشد. آدم چراغ خانههای روستایی اطراف جاده را میبیند و خیال میکند ستاره است. خیال کردم یکی از ستارههایی که افتادهیی پایین، پهلوی من. حالا دیگر توی آسمان دنبال ستاره نمیگردم مارمی. روی زمین هم دنبالش نمیگردم. توی چشمهای خودم هم ستارهای ندارم. با این همه معلوم نیست این عشق از کجا میآید که هنوز من را میسوزاند و اوارهی کوچهها میکند. فکر میکنم جوابی وجود ندارد. اما چه کسی میتواند بگوید جوابی هست یا نیست. چه فرقی میکند جوابی باشد یا نه. من این عاشقی را دوست دارم.
چه قدر خوب بود این نوشته.. چه قدر خوب...
پاسخ دادنحذف