تازگیها کلاس زبان میروم. با دوستم، خواهرم و یک پسر سبزهرو به اسم محمد. معلممان آدم شریفی است و هیچ نکتهی رواعصابی ندارد. من هم اساسن خود زبان خواندن -هر زبانی باشد- را دوست دارم. برای هماین هیچ مشکلی با ساعت کلاس که کلهی سحر -هفت صبح- است ندارم. حتا خوشحال ام که بهانهیی پیدا شده تا دستکم دو روزِ هفته صبح زود بیدار بشوم. امروز ریزریز باران میبارید و من با دوچرخه رفتم کلاس و گونههام تر شد. وقتی برگشتم خانه هنوز صبح زود بود و من به جای راهرفتن مثل کانگرو میپریدم. سرحال بودم حسابی. یککمی بعد باز از خانه بیرون رفتم تا برای خودم جوراب بخرم. از سه مغازهی مختلف در سهجای شهر پنج جفت جوراب سفید نخی اسپرت خریدم. دو بسته شکلات تلخ هم از دونات. رایتینگی که دیشب نوشته بودم درباره مراحل تولید شکلات بود و دیوانهم کرده بود. سهتا جوراب آخر را از آقای بداخلاقی در خیابان گلها خریدم که دستبرقضا امروز مهربان و باحوصله بود. خیابان گلها پر از چنارهای سبز بارانخورده است. اما من از خیابان اصلی برنگشتم. زدم توی کوچهها تا توی خلوتی آن موقع صبح خانههای یکطبقهی قشنگ این محله را نگاه کنم. خانهها یکیدرمیان آپارتمان شدهاند. اما هنوز میشود خانههای دلبر پیدا کرد. کوچهها پیچ و تاب قشنگی دارند و پردرخت اند. چنار و نارنج. قدم میزدم و از موبایلم «چیدن سپیدهدم» را با صدای شاملو گوش میدادم. از کنار رودخانه رفتم و از پل رد شدم. در امتداد رودخانه بالا رفتم. خانههای حاشیه رودخانه فقیرانهاند و غیرمجاز ساخته شدهاند. سالهاست که قرار است خراب بشوند و جایشان خیابان بسازند. از همآنموقع که من کودکی بودم که دستم را میگرفتند و از این راه رد میشدیم. راه کنار رودخانه خاکی و سنگلاخ است و بهخاطر بارانهای یکریز این هفته گلآلود. اما من نخواستم که از راه اصلی بروم. میخواستم سکوت باشد تا چیدن سپیدهدم را خوب بشنوم. غیر از این، وقتی بچه بودم این راه را دوست داشتم و چمنها و درختهای کنار رودخانه باعث میشد که احساس کنم خارج از شهر هستیم.
مامانی با مقنعه مشکی با دختر صورتیش که موهایش را خرگوشی بسته بود از در باریک یک خانه بیرون آمدند و از کنار من گذشتند. ایستادم از پشت سر نگاهشان کردم. نمیدانستم این مسیر به چشم این بچه همآن است که نوزده-بیستسال پیش به چشم منِ کودک بود یا مسیری معمولی است. هوس کردم بایستم پشت سر مادر و کودک یک دل سیر گریه کنم. ولی حالم خوش بود و جای گریه نبود. از کنار خانهی اسرارآمیزی که سالهای پیش دیوار شرقیش پشت جنگل کوچکی از درخت و علفهای بلند گمشده بود و حالا آن جنگل کوچک دیگر نبود و پنجرههاش دیده میشد رد شدم. موجود کوچکی بهم سلام کرد. صدای شاملو را قطع کردم تا ببینم کودک چه می گوید. من پسربچهها را دوست ندارم. به دلم نمینشینند. دست خودم نیست؟ چرا، فکر کنم هست. اما وقتی پسرکوچولویی برایم عشوه بیاید نمیتوانم بهش بیمحلی کنم. جوانتر که بودم میتوانستم، حالا نه. پسرکوچولو میخواست بداند که چهرا من الان در مدرسه نیستم. برایش توضیح دادم که بزرگ شده ام و مدرسهام تمام شده. متوجه نشد. یکجور کلاقرمزی خوبی بود و احتمالن خواهر یا برادر بزرگتری داشت که در مدرسه بود و منتظر بود که از مدرسه بیاید تا با هم بازی کنند. زنی از توی یکی از خانهها صدایش زد. برایش بوس فرستادم و پیچیدم توی کوچهی خودمان. کفشهام گلی شده بودند.
مامانی با مقنعه مشکی با دختر صورتیش که موهایش را خرگوشی بسته بود از در باریک یک خانه بیرون آمدند و از کنار من گذشتند. ایستادم از پشت سر نگاهشان کردم. نمیدانستم این مسیر به چشم این بچه همآن است که نوزده-بیستسال پیش به چشم منِ کودک بود یا مسیری معمولی است. هوس کردم بایستم پشت سر مادر و کودک یک دل سیر گریه کنم. ولی حالم خوش بود و جای گریه نبود. از کنار خانهی اسرارآمیزی که سالهای پیش دیوار شرقیش پشت جنگل کوچکی از درخت و علفهای بلند گمشده بود و حالا آن جنگل کوچک دیگر نبود و پنجرههاش دیده میشد رد شدم. موجود کوچکی بهم سلام کرد. صدای شاملو را قطع کردم تا ببینم کودک چه می گوید. من پسربچهها را دوست ندارم. به دلم نمینشینند. دست خودم نیست؟ چرا، فکر کنم هست. اما وقتی پسرکوچولویی برایم عشوه بیاید نمیتوانم بهش بیمحلی کنم. جوانتر که بودم میتوانستم، حالا نه. پسرکوچولو میخواست بداند که چهرا من الان در مدرسه نیستم. برایش توضیح دادم که بزرگ شده ام و مدرسهام تمام شده. متوجه نشد. یکجور کلاقرمزی خوبی بود و احتمالن خواهر یا برادر بزرگتری داشت که در مدرسه بود و منتظر بود که از مدرسه بیاید تا با هم بازی کنند. زنی از توی یکی از خانهها صدایش زد. برایش بوس فرستادم و پیچیدم توی کوچهی خودمان. کفشهام گلی شده بودند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر