از سوالهای کلافهکنندهی بچگیم بود، که اگر من نبودم، کجا بودم؟ منظورم این بود که این احساس بودن چهطور میتواند وجود نداشته باشد. اگر پدر و مادرم هرکدام با شخص دیگری ازدواج میکردند و فرزندانی غیر از من داشتند، من نبودم. وقتی بمیرم هم من نیستم دیگر. نمیتوانستم نبودن را تصور کنم و دیوانه میشدم. تا ۱۳ سالگی مرگ نزدیکانم را ندیده بودم. بعد از اینکه نزدیکان شروع کردند به مردن احساس کردم ماجرا چندان هم پیچیده نیست. درک نبودن دیگری ساده است. اما باز هم برایم دشوار است نبودن خودم را تصور کنم.
چندروزی هست که هوس میکنم صبح زود بروم قبرستان. جایی که تابهحال به میل خودم نرفتهام. فقط یکبار، برای دیدن جایی که پب را خاک کرده اند رفتم و به آن سنگ کوچک سیاه خیره شدم. هنوز متعجب ام و این تعجب ربطی به اندوهم ندارد. دشواری فهمیدن نبودن پب شبیه دشواری فهمیدن نبودن خودم است. چون زنده بودن پب را حس میکردم. آنقدرها برایم دیگری نبود که دیگران هستند. هماین بود که مرا از او دور میکرد. هماین احساس نزدیکی بود. میدانستم که میبیند و میفهمد و حس میکند. هماین بود که همیشه ازش خجالت میکشیدم و فرار میکردم. هماین بود که تمام حرفهایش را با تمام تن و جانم جذب میکردم.
چندروزی هست که هوس میکنم صبح زود بروم قبرستان. جایی که تابهحال به میل خودم نرفتهام. فقط یکبار، برای دیدن جایی که پب را خاک کرده اند رفتم و به آن سنگ کوچک سیاه خیره شدم. هنوز متعجب ام و این تعجب ربطی به اندوهم ندارد. دشواری فهمیدن نبودن پب شبیه دشواری فهمیدن نبودن خودم است. چون زنده بودن پب را حس میکردم. آنقدرها برایم دیگری نبود که دیگران هستند. هماین بود که مرا از او دور میکرد. هماین احساس نزدیکی بود. میدانستم که میبیند و میفهمد و حس میکند. هماین بود که همیشه ازش خجالت میکشیدم و فرار میکردم. هماین بود که تمام حرفهایش را با تمام تن و جانم جذب میکردم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر