1- نشسته ام توی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران. دانشگاه مریم این ها. بعد از 25-6 ساعت دارم گودرم را چک می کنم و لپ تاپ مریم هم نیم فاصله ندارد انگار یا من نمی دانم کجاست نیم فاصله اش. مریم سر کلاس است. حافظ1 دارد. گودرم پر از درد و اشک است.
2- خسته ام. گرما و شلوغی کلافه ام کرده. لرزش دستم دوباره عود کرده و بی خودی دلشوره دارم. باید بروم دانشگاه شریف پیش میلی. دانشگاهی که یک موقعی خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینمش, به خاطر شین که آنجا درس می خواند و دوستش داشتم. همان دانشکده می روم, اگر راهم بدهند. مقنعه ندارم. کلن هم که گیر اند.
3- باید بروم لپ تاپ مریم را بدهم و ازش خداحافظی کنم. مریم آمد. خداحافظ
2- خسته ام. گرما و شلوغی کلافه ام کرده. لرزش دستم دوباره عود کرده و بی خودی دلشوره دارم. باید بروم دانشگاه شریف پیش میلی. دانشگاهی که یک موقعی خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینمش, به خاطر شین که آنجا درس می خواند و دوستش داشتم. همان دانشکده می روم, اگر راهم بدهند. مقنعه ندارم. کلن هم که گیر اند.
3- باید بروم لپ تاپ مریم را بدهم و ازش خداحافظی کنم. مریم آمد. خداحافظ
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر