مثل عصرهای تابستانِ چهجا است. آفتاب که میپرید، میرفتیم روی تپه. سکوت کوهستان، بادی که میوزید، هماین ساریگلینی بود که الان دارم گوش میدهم. یک نصفه از نان محلی که زن همسایه پخته بود وهمراهمان برده بودیم را تکه تکه میخوردیم و تکانتکانخوردن علفها و درختچهها را در باد تماشا میکردیم.
اینجا توی شهر، توی خانه، با خنکی کولر، پای اینترنت، عجیب است که خودم را آنجا حس میکنم.
اینجا توی شهر، توی خانه، با خنکی کولر، پای اینترنت، عجیب است که خودم را آنجا حس میکنم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر