رفتم پای پنجره طوفان را نگاه کنم. پنجره بزرگ بود و طوری تکان میخورد که میترسیدم بشکند. عمو به ترس من میخندید و برای دخترش شعرهایی که از کتاب فارسی دوران خودش یادش بود را میخواند. شعرهای سعدی و پروین اعتصامی و سنایی. من هم کمی حفظ بودم و همراهش میخواندم. کتاب «حالا دور پسرهاست» دستم بود و آن را هم میخواندم. خواهرم فنجان قهوه را گذاشت جلویم، روی میز. باید قهوهی بدمزه را میخوردم و میدادم دستش تا بگوید که چند وقت دیگر خبر خوب دارم، یا مشعل موفقیتی تویش ببیند و راه روشن و از اینچیزهایی که همیشه توی فنجانم میبیند. پیشگوییهایش را مثل شعرهای کتاب فارسی حفظ ام. با اینحال وقتی خودم به فنجانم نگاه میکنم چیزی جز گه تویش نمیبینم. خالهپروین پشت میز نشسته بود و طوری به فالش گوش میداد که معلوم بود امیدوار است به رسیدن آنهمه خبر خوبی که خواهرم میگفت. سعی میکرد برای هر حرف رازآلود و مبهمش چیزی حدس بزند. با هر جمله چشمهایش راه میگرفت و خیال میبافت. لابهلای فالش صدای زوزهی باد میامد و آسمان برق میزد.
سرم را فرو کرده بودم توی کتاب «حالا دور پسرهاست» و از اینکه ادی بازی اول را خراب کرده بود واقعن ناراحت بودم. فنجانم را برگرداندم توی نعلبکی و گذاشتم جلوی خواهرم که داشت توی فنجان خالهپروین یکعالمه پول میدید. باید بلند میشدم میرفتم توی اتاق پرنیا گریه میکردم. یا میرفتم توی دستشویی و آنجا گریه میکردم. خواهرم فنجانم را برداشت و شروع کرد به گفتن. خوشش نمیاید وسط فال گفتنش بگذاری بروی. گفت: «افکارت مغشوش است». گفتم: «خسته نباشی». چراغها یکلحظه خاموشروشن شدند. همه سقف را نگاه کردیم. اشک دوید توی چشمم.
سرم را فرو کرده بودم توی کتاب «حالا دور پسرهاست» و از اینکه ادی بازی اول را خراب کرده بود واقعن ناراحت بودم. فنجانم را برگرداندم توی نعلبکی و گذاشتم جلوی خواهرم که داشت توی فنجان خالهپروین یکعالمه پول میدید. باید بلند میشدم میرفتم توی اتاق پرنیا گریه میکردم. یا میرفتم توی دستشویی و آنجا گریه میکردم. خواهرم فنجانم را برداشت و شروع کرد به گفتن. خوشش نمیاید وسط فال گفتنش بگذاری بروی. گفت: «افکارت مغشوش است». گفتم: «خسته نباشی». چراغها یکلحظه خاموشروشن شدند. همه سقف را نگاه کردیم. اشک دوید توی چشمم.
هوه! شما باهاس نویسنده شی..
پاسخ دادنحذف