اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۹

در بازگشت

زن و کودکش جابه‌جا شدند تا من بنشینم. زن یک نوزاد هم توی بغلش داشت که خیلی ملایم ونگ می‌زد. کله‌ش روی شانه‌ی زن بود. لاله‌ی گوش‌هایش را سوراخ کرده بودند و از تویش نخ رد کرده بودند تا سوراخ بسته نشود. کودک بزرگ‌تر یک پسر ۵-۶ ساله بود. حواسش بود که دارم خواهرکوچولوش را نگاه می‌کنم. به هم لب‌خند زدیم. زن شیک نبود. قشنگ هم نبود. وقتی قربان‌صدقه‌ی گریه‌ی نوزادش رفت، یک‌هو به‌نظرم قشنگ شد. آن‌قدر از ته دل بود قربان‌صدقه‌ش که دلم خواست من هم با نوزاد گریه کنم. فکر کنم شیر می‌خواست. دهنش یک مدلی باز بود که انگار دنبال جوجو می‌گشت. دلم پرپری شده بود. دوست داشتم زن نوزادش را بدهد بغلم. دوست داشتم کودکی که کنارم بود را بغل بگیرم و ببوسم. یک‌بار دیگر به هم لب‌خند زدیم. فکر کردم بقیه راه را هم با هم‌این تاکسی بروم. دلم نمی‌خواست ازشان جدا شوم. داشتم می‌گفتم: «آقا شالی‌کوبی هم هست مسیرتان؟» که آن‌ها پیاده شدند. جلوی پارک‌ شهر. شاید می‌خواستند بروند پارک.

۲ نظر:

  1. تو یه جور این لحظه‌های کوچیک رو می‌بینی که آدم حس می‌کنه کور به دنیا اومده.
    راستشو بگو
    چه وردی فوت می‌کنی به این کلمه‌ها؟

    پاسخ دادنحذف