اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۹

تو هم‌چو صبح ئی

صبح که از کلاس برمی‌گشتم هنوز مغازه‌ها بسته بودند. فقط سوپرِ خانومه باز بود وگل‌فروشی هم داشت یواش‌یواش جلوی مغازه‌ش را آب‌پاشی می‌کرد. خلوتی خیابان حس خوب سال‌های پیش را برایم داشت که محله‌مان آرام و کم رفت‌وآمد بود. باغ‌بان شهرداری چمن‌ها و درخت‌های میان فلکه را آب می‌داد و آب رُوش گرفته بود توی خیابان و آسفالت را خیس کرده بود. یک‌دور دور فلکه گشتم. فواره‌ش باز بود و دانه‌های ریز آب را رو صورتم حس می‌کردم. یک‌دور دیگر. یک‌دور دیگر. تند تند رکاب می‌زدم و توی جانم فریاد خوش‌حالی می‌زدم. صبح خیلی خوب است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر