تیر ۱۲، ۱۳۸۹

معذلک

انگار میلم به خوردن صبحانه با ارتفاعم از سطح دریا نسبت مستقیم دارد. چندروزی که با خاله‌بزرگه در چه‌جا بودم صبحانه‌های مفصلی می‌خوردم که باعث خوش‌حالی همه شده بود. چون وقتی که من این بالا نشسته‌ام و توی اینترنت می‌چرخم، آن پایین مامانم تلفن به‌دست دارد و لاینقطع تمامی مسائل جاری از جمله بی‌میلی من به غذا و صبحانه نخوردنم را به خواهرهایش گزارش می‌دهد و خاله‌ام افسوس می‌خورد که چرا خواهرش نیست تا مرا ببیند که مثل افعی لقمه‌های نان و پنیر و کره و مربا را می‌لمبانم.
علاوه بر ارتفاع، دیدن بزها و فرزندان‌شان که روی تپه‌های اطراف می‌چریدند تاثیر خوبی بر سلامت جسم و جان من داشت. زمانی که با مینا روی تکه‌یی سنگ می‌نشستیم و به صدای دلنگ‌دلونگ زنگوله‌های ایشان که در خلوت کوهستان طنین‌انداز بود گوش می‌کردیم و عشق‌بازی سگ‌های گله را تماشا می‌کردیم نه تنها ذره‌یی به پوچی زندگی و تنهایی سهم‌ناک انسان اهمیتی نمی‌دادیم، بل‌که عقیده داشتیم مناظر پیش روی‌مان که شامل تپه‌ها، دشت‌ها، کوه‌ها و دره‌ها بودند بس‌یار شگفت‌انگیز اند و محض تماشای ایشان هم که باشد، زندگی ارزش زیستن را دارد.
به‌مجرد بازگشت به شهر، اشتهایم را از دست دادم و تمام روز احساس سرگیجه می‌کردم. اغلب کتابی به‌دست می‌گرفتم ولی قادر به تمرکز بر مطالب کتاب نبودم و دائمن در افکار خود غرق می‌شدم و یا به خواب می‌رفتم. دردی که اغلب در دست راستم احساس می‌کردم بر اثر دوری طولانی از اینترنت به‌بود یافته بود و به‌هم‌این‌خاطر تصمیم گرفتم تا جایی که ممکن است از گودر پرهیز کنم.
وقتی نونوش پیش‌نهاد کرد که هم‌راهش به کوهستان بروم بلادرنگ پذیرفتم. مدت‌ها بود که من و نونوش تصمیم داشتیم اشعار فولکلور شهرمان را جمع‌آوری کنیم و آن‌ها را با لهجه‌ی اصیل اجرا و ضبط کنیم. نونوش استعداد عجیبی در درآوردن ادای مردم دارد و در مدتی که در زیارت اقامت داشتیم ادای خاله‌های هم‌سرش و هم‌این‌طور ادای دخترعامو عفت را دراورد و من صدای او را ضبط کردم. باقی اوقات من به‌تنهایی روی پیش‌کن دراز می کشیدم و کتاب «غرور و تعصب» را برای چندمین بار می‌خواندم و باید اعتراف کنم که شیوه‌ی خاصی که مترجم در نگارش کتاب دارد بیش‌تر از هرچیز مرا به خواندن ترغیب می‌کرد و از مطالعه لغاتی از قبیل «معذلک»، «وانگهی» و افعالی هم‌چون «بانگ برآورد» احساس خوش‌نودی و رضایت عمیقی می‌کردم. وانگهی دوری از تکنولوژی کمک می کرد که در آرامش به تفکر بپردازم و در خنکای کوهستان به زندگی که در پیش روست بی‌اندیشم.
روی‌هم‌رفته اوقات مفرحی در زیارت داشتم. نونوش هم با تهیه خوراکی‌های هیجان‌انگیزی مانند آش رشته و نان‌کوکویی سعی در خوش‌حال کردنم داشت و باید بگویم که به عمرم نان‌کوکویی‌هایی به آن لذیذی نخورده بودم. معذلک عصر ام‌روز چاره‌یی نداشتیم جز ان‌که به شهر برگردیم، زیرا هریک ما از ما باید به اموری رسیدگی می‌کردیم. امیدوار ام هم‌آن‌طور که اشتهایم را به‌سرعت از دست می‌دهم نثر عارض شده در اثر مطالعه غرور و تعصب را نیز به‌دست فراموشی بسپارم و به شیوه‌ی معمول نگارش خود بازگردم. بلی، به امید آن روز.

۲ نظر:

  1. سلام. من چند بار تلاش كردم اينجا چيزكي به عنوان يادگار بگذارم اما نشد. يعني تلاشم بي نتيجه بود. من وبلاگتان را نزديك به يك سال است كه مدام مي خوانم. از آن وبلاگهايي ست كه هر وقت به روز مي شود و توي گودر مي آيد بالا ذوق مي كنم ! تند تند مي نشينم به خواندن. كم اند وبلاگ هايي كه اين حس و حال را به من بدهند. بين اين وبلاگ هاي بي مزه و مي نمك كه فكر مي كنند چون لايك هايشان سر به فلك گذاشته خيلي مي دانند اينجا و چند وبلاگ ديگر كه از دل و احساس حكايت مي كنند حالم را جا مي آورند !
    قلمتان را خيلي دوست دارم. يك جور احساس نزديكي خاصي با آن مي كنم. انگار خودم نوشتم و الان ديگر يادم نيست...

    يادم مي آيد كه همان اوايل لينكتان كرده بودم. اين را مي گويم چون من اصولا فقط وبلاگ دوستانم كه قلم خوبي دارند را لينك مي كنم. آن هايي را كه مرا نمي شناسند و من سايلنت مي خوانمشان جايشان توي گودر است .. همانجا از قلمشان لذت مي برم.
    اما خب ، گفتم كه ، احساس نزديكي زياد به اين وبلاگ دارم ، باعث اين كار شد :)

    ممنونم از نوشته هاي زيبايي كه مي نويسيد.
    www.serre-daroon.blogfa.com

    پاسخ دادنحذف
  2. یه خورده هم نثرت منو یاد بازمانده روز انداخت. حیف که نخوندیش.

    پاسخ دادنحذف