بس که میمانم توی اتاق، نمیفهمم وقت چهجوری میگذرد. تا کُلَه چرخ دهی ساعت شده هفت، هشت، و تاریک میشود. تازه ساعت یکربع به نه شب یادم آمد که فردا باید شهریه کلاس زبانم را بدهم. مامان اینها رفته بودند دیدن مامانبزرگآقاجونا. من مانده بودم خانه که مشقهای کلاس فردام را بنویسم. ولی فقط نشسته بودم با خواهرم حرف زده بودم. به خواهرم گفتم میروم سر کوچه از ایتیام پول بگیرم. محلهمان دیگر آن محلهی سابق نیست که فقط یک بقالی و یک عکاسی و یک شیشهبری داشت. فقط سر کوچهی خودمان چارتا سوپر داریم و یک قنادی، یک خشکشویی، یک نانوایی، کفشفروشی، مانتوفروشی، آبمیوهفروشی، کبابی، بوتیک، گلفروشی و بانک. فقط آرامش کم داریم. شلوار چریکیم را پوشیدم، با نازکترین مانتویی که دارم. روسری را هم پشت گردنم گره زدم. بانک سر کوچه عذر خواسته بود که دستگاه نقص فنی دارد. عذر هم نخواسته بود اصلن، اطلاع داده بود که خراب است. فکر کردم چندقدم پیاده میروم تا خیابان اصلی که پر از بانک است. برای بچهی تپلی که زل زده بود بهم بوس فرستادم. لبهاش را غنچه کرد و توی هوا بوس داد. هرکس از کنارم رد میشد یکلحظه نگاهم میکرد. بهخاطر روسری که گرهش را پشت سرم بسته بودم. اگر موهایم را بنفش میکردم و فرفری میکردم و یک شال طلایی میانداختم روی سرم و مانتوی چیندار میپوشیدم کسی نگاه نمیکرد. مردم به اینچیزها عادت دارند. به این که گره روسریت را پشت سرت ببندی نه. حتا توی هوای به این گرمی که هر انسان ذیشعوری این را تایید میکند که خیلی کیف دارد گل و گردن آدم هوا بخورد.
جهان سوم جایی است که ادارههای گاز و آب و برق و تلفن، هرکدام جداگانه زمین را میکنند و مخل آسایش هموطنان میشوند. بیل مکانیکی خسته و غمگین، مثل تانکی که شغلش را دوست ندارد وسط خاکها چرت میزد. هر ماشینی که رد میشد هوا را پر از خاک میکرد. نفسم را که حبس میکردم حالم بههم میخورد. بدو بدو میکردم که برسم به هوای تمیز.
خیابان اصلی چندساعت عقبتر از خیابان ما بود. مردم خیال خانه رفتن نداشتند. فکر کردم شاید باید گره روسریم را زیر گلویم ببندم. بعد فکر کردم نه. پول را گرفتم و راه آمده را برگشتم. وقتی دوباره به خاکها رسیدم فکر کردم چه غمانگیز است که اینجوری گیر کردهام اینجا. نه میتوانم از اینجا بروم و نه میتوانم درستش کنم. چهارتا پسر نوجوان، انگار از کلاس خصوصی برمی گشتند. داشتند برای هم توضیح میدادند که معدلشان چهجوری توی کنکور تاثیر خواهد داشت. باید میایستادم داد میزدم: بیچارهها، بیچارهها، بیایید کمی با هم گریه کنیم، فریاد بزنیم، حالا که کاری از دستمان ساخته نیست.
جهان سوم جایی است که ادارههای گاز و آب و برق و تلفن، هرکدام جداگانه زمین را میکنند و مخل آسایش هموطنان میشوند. بیل مکانیکی خسته و غمگین، مثل تانکی که شغلش را دوست ندارد وسط خاکها چرت میزد. هر ماشینی که رد میشد هوا را پر از خاک میکرد. نفسم را که حبس میکردم حالم بههم میخورد. بدو بدو میکردم که برسم به هوای تمیز.
خیابان اصلی چندساعت عقبتر از خیابان ما بود. مردم خیال خانه رفتن نداشتند. فکر کردم شاید باید گره روسریم را زیر گلویم ببندم. بعد فکر کردم نه. پول را گرفتم و راه آمده را برگشتم. وقتی دوباره به خاکها رسیدم فکر کردم چه غمانگیز است که اینجوری گیر کردهام اینجا. نه میتوانم از اینجا بروم و نه میتوانم درستش کنم. چهارتا پسر نوجوان، انگار از کلاس خصوصی برمی گشتند. داشتند برای هم توضیح میدادند که معدلشان چهجوری توی کنکور تاثیر خواهد داشت. باید میایستادم داد میزدم: بیچارهها، بیچارهها، بیایید کمی با هم گریه کنیم، فریاد بزنیم، حالا که کاری از دستمان ساخته نیست.
کاش می شد با هم به حال هم فریاد بزنیم...
پاسخ دادنحذف