بعدازظهر زنگیده بودم به میله، بپرسم بلد است مشکل فایرفاکسم را حل کند یا نه. پیش پسرک بود. تلفنش را داد بهش که با هم حرف بزنیم. من عصبانی بودم. او شوخی میکرد و میخندید. از شوخی آخرش خوشم نیامد. نمیدانم چرا. نخندیدم، اما نگفتم هم که دوست نداشتهام این شوخی را. سرد خداحافظی کردم. بهنظرم اینجوری خوب نیست، اما بعضی دلخوریها را نمیشود توضیح داد. بعضی شوخیها، بعضی کلمهها، برای گویندهاش فقط یک کلمه ساده است، با معنای محدود و بیاهمیت. برای یکی دیگر اما پشتش یک تاریخ خوابیده. یک تاریخ رنج و بدبختی زنجیروار و دامنهدار. نمیشود وجه ناراحتکنندهش را توضیح داد. حوصله میخواهد و دلی که خسته و ناامید نباشد. من دلخوریم را امروز مسکوت گذاشتم. تلخیش تا الان مانده برایم.
مرداد ۰۶، ۱۳۸۹
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر