تیر ۲۸، ۱۳۸۹

مرا با خود ببر آن‌جا که هستی

این روزها به قول مامان‌بزرگ‌آقاجونا همه‌ش گریه‌به‌گلو هستم و اشکم دم آستینم است. مامان‌بزرگ‌آقاجونا که دیگر نای حرف زدن ندارد و هرچه ازش نقل می‌کنم، از شعر و اصطلاح و این‌ها، مربوط به گذشته است. چندشب پیش هم خوابم نمی‌برد و نمی‌دانم چرا فقط به پ‌ب فکر می‌کردم و گلویم درد گرفته بود، هرچه هم اشک ریختم آن چیز سفتی که توی گلویم بود آب نشد. اشک‌هایم می‌سرید و می‌رفت توی گوش‌هایم و به این فکر می‌کردم که چه خوب است که پ‌ب نیست و نمی‌بیند چه بلایی دارد به سر شهری می‌آید که او آن همه برایش زحمت کشیده بود. نمی‌بیند راه‌آهنی که تلاش کرده بود تا این‌جا بیاید، دیگر تا این‌جا نمی‌آید. نمی‌بیند طبیعتی که عاشق بودش و هر وقت هوایش را نفس می‌کشید به شوخی می‌گفت: «حیف که متحجرین هم بهره می‌برند»، به‌دست هم‌آن متحجرین دارد به فنا می‌رود. نمی‌بیند ما هرروز غم‌گین‌تر و ناامیدتر می‌شویم و آن زن‌های بزرگی که او تصور می‌کرد خواهیم شد، نشده‌ییم. فکر می‌کرد من زن خفنی خواهم شد، دانش‌مندی، فیلسوفی، چیزی. خوش‌حال ام که نیست تا ببیند نوه‌ی ته‌تغاری‌ش زن پریشانی شده است که با هیچ‌چیز قرار نمی‌گیرد و نمی‌داند چه می‌خواهد و کاری جز اشک‌ریختن ندارد. زنی که نمی‌تواند تصمیم ساده‌یی مثل کوتاه کردن یا بلند نگه داشتن موهایش بگیرد.
این‌روزها اگر آرامشی می‌توانست باشد، توی اتاق مهمان‌خانه بود، توی گفت‌وگو با پ‌ب، گفت‌وگوی طولانی درباره یک کلمه، یک جمله. اگر پ‌ب بود هنوز. این‌روزها بیش‌تر از همیشه دلم برایش تنگ است و خوش‌حالم که نیست و این همه ویرانی و فرومایگی را نمی‌بیند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر