مرداد ۰۷، ۱۳۸۹

.

ریدینگ ام‌روز درباره تفاوت‌های یادگیری دخترها و پسرها بود. معلم‌مان نظرمان را پرسید و بحث کردیم. من ومیم اولش جبهه گرفته بودیم، من به‌صورت پنهان، میم تابلو. آخرش دیدیم که نظرمان تقریبن یکی است. بعد نتیجه امتحان لیسنینگ دفعه قبل را داد. نیمه‌ی اول امتحان را خوب داده بودم. نیمه‌ی دومش حواسم پرت شده بود و نفهمیده بودم چی به چی است. می‌خواست قرار امتحان بعدی را بگذارد که گفتم دیگر نمی‌خواهم بیایم کلاس. گفت دلش برایم تنگ می‌شود و خوب است گاهی به‌شان سر بزنم. میم هم ناراحت شد که تنهایش می‌گذارم. ولی دیگر حوصله‌ی صبح زود بیدار شدن و کلاس رفتن را ندارم و تکلیف‌ها را هم که از اول انجام نمی‌دادم. یا آخر شب تندتند و نصفه‌نیمه انجام می‌دادم. با این حال من هم دلم برای معلم‌مان تنگ می‌شود. آدم خوب و دوست‌داشتنی‌یی است. گفتم شاید تا جمعه نظرم عوض شود و خبرشان می‌کنم. اما هنوز حوصله نکرده‌م به‌ش فکر کنم.
از این به بعد از این که هستم هم عاطل و باطل‌تر می‌شوم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر