تیر ۱۷، ۱۳۸۹

دلُم تنگ اومده

ته کلاس نشسته باشیم، دل پای تخته یاتاقان درس بده. به روما نیاره که چه‌قد نفهم و بی‌شعور ایم که به درسش گوش نمی‌دیم. خودشم دوس نداره آخه یاتاقانو. من از بچه‌های ردیف آخر امضا بگیرم باسه کمپین. برگه امضا از عرق دست احسان خیس بشه. بگم کثثثثافت به‌ش. تو بخندی. سرتو تکیه بدی به دیوار پشت سرما. توی گوشم آواز بخوانی. سیما بینا بخوانی. هواخواه تو ام جانا بخوانی. اون مدل غم‌گین فحش‌الود نگام کنی. بگی: خیلی خر ئی. بخندم. امضاها رو بشمریم. به این فک نکنم که دیگه هیچ‌وخت تکرار نمی‌شه. دیگه هیچ‌وخت تکرار نمی‌شه.

۴ نظر: