تیر ۲۲، ۱۳۸۹

پویا

روی تخت مامان‌بابا غلت می‌زدم. در واقع به خودم می‌پیچدم. روتختی جمع شده بود زیر تنم. از این سر تخت می‌رفتم به آن سر تخت. کوچک‌ترین بچه‌ی جهان بودم. خواهرم، دخترعمه‌م و پسرعمه‌هام، دخترخاله، بچه‌های دایی‌جون سیف‌الله، همه از من بزرگ‌تر بودند. همه مدرسه یا مهدکودک می‌رفتند. مهدیه به من می‌گفت فسقلی. آتش می‌گرفتم. کاری ازم برنمی‌آمد جز این که خودم را به در و دیوار بزنم. مهدکودک اداره‌ی مامان گفته بود باید بروم کلاس شیرخواره‌ها. بچه‌های کلاس چُفچُفک به دهان داشتند و شورت‌لاستیکی به پا. کسی مشق نمی‌نوشت. الم‌شنگه راه انداختم، گفتم کسی حق ندارد چف‌چفک بخورد. نرفتم مهدکودک. گذاشتندم کلاس نقاشی آقامناجاتی. مامان می‌امد توی کلاس می‌نشست که مراقبم باشد. گفتم باید برود، بعد از کلاس بیاید دنبالم. آقامناجاتی به مامان گفته بود خانم این بچه اگر جیش کرد این‌جا چه‌کار کنیم؟ کلاس توی زیرزمین پاساژ قابوسیه بود. مامان آن‌قدر توی خیابان و پاساژ بالا پایین می‌رفت تا کلاسم تمام بشود.
بالاخره سه ساله شدم و کلاس اول مهدکودک ثبت‌نامم کردند. می‌دانستم مهدکودک مثل مدرسه نیست ولی به‌تر از هیچی بود. عطش بیرون رفتن و دیدن غریبه‌ها و مشق‌نوشتن داشتم. توی تلویزیون هر چیزی که راجع به مدرسه بود را با چشم‌ها و گوش هایم می‌بلعیدم. کعبه آمالم بود. یک سالن دراز نیمه‌باریک را تصور می‌کردم که یک‌عالمه بچه پشت میز‌ها نشسته‌اند و مرد باریک و بلندی از بین میز‌ها می‌گذرد.
روز اول مهدکودک بابا آمد دنبالم. رنوی آبی داشتیم. هم‌این که نشستم توی ماشین به بابا گفتم «نمی‌دانی چه‌قدر اسم‌های عجیب و غریب داشتند بچه‌ها. حتا اسم یک‌نفر پویا بود». از این‌که به چون‌این مکان شگفت‌انگیزی پا گذاشته‌م خوش‌حال بودم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر