نیمه شب. رادیو گوش میدهم. صدای این مرد خیلی خوب است. صدای سه تار احمد عبادی. کار ترجمهام نیمه کاره مانده. حالم بد است. تلفنی با خالهپروین حرف زدم، طولانی و با گریه. مه هم گریه کرد امشب. الان من توی اتاق خودمم و نمیدانم بیدار است یا نه. حالش خوب نبود امروز، بیحال بود. هنوز شبها توی اتاقش میخوابم. میترسم تنها بخوابم.
رفتم چراغه را خریدم. گذاشتهامش کنار تختم. به این هوا که شبها بتوانم تا هر موقعی که دلم خواست کتاب بخوانم و برای خاموش کردن چراغ ناچار نباشم از تخت بیرون بیایم. پریشب ها که رفته بودیم بیرون شام بخوریم نیلوفر یک بسته بهم داد و گفت کادوی تولدم است. سیمای زنی در میان جمع. مه گرفت بخواندش، فوری پس آورد و گفت ترجمهاش افتضاح است. خودم که خواندم نفهمیدم چیاش بد است. گفت ثقیل است. رفتم توی فهرستنویسی براساس اطلاعات فیپا نگاه کردم دیدم مترجم متولد 1311 است. من که بدم نیامد بههرحال. ولی فعلن دارم آن کتاب پروست را میخوانم و فردا باید بروم کتابخانه تمدیدش کنم. درس خواندن فعلن در تعلیق است. حال همه مان بد است. دلم روزهای خوب کتابخانه را میخواند، که هرچند غمگین بودم، دست کم آرامش مختصری داشتم. دلم نمی خواهد بهار شود. تحمل نور را ندارم. چشم هایم ضعیف تر شده اند و تازگیها با عینک هم خوب نمیبینم. حس میکنم دارم از هم میپاشم.
امشب دلم میخواست از مه بپرسم دوستم داره یا نه. نشسته بود روی تختش و پوست لبش رو میکند. از بچگی عادتش بود پوست لبش رو میکند. الان هم وقتایی که ناراحت و عصبیه این کارو میکنه. نپرسیدم. فکر نمیکنم دوستم داشته باشه. هرچند هوامو داره و باهام دوستی میکنه و بهم اهمیت میده. اما بعضی وقتها این کافی نیست برام.
رفتم چراغه را خریدم. گذاشتهامش کنار تختم. به این هوا که شبها بتوانم تا هر موقعی که دلم خواست کتاب بخوانم و برای خاموش کردن چراغ ناچار نباشم از تخت بیرون بیایم. پریشب ها که رفته بودیم بیرون شام بخوریم نیلوفر یک بسته بهم داد و گفت کادوی تولدم است. سیمای زنی در میان جمع. مه گرفت بخواندش، فوری پس آورد و گفت ترجمهاش افتضاح است. خودم که خواندم نفهمیدم چیاش بد است. گفت ثقیل است. رفتم توی فهرستنویسی براساس اطلاعات فیپا نگاه کردم دیدم مترجم متولد 1311 است. من که بدم نیامد بههرحال. ولی فعلن دارم آن کتاب پروست را میخوانم و فردا باید بروم کتابخانه تمدیدش کنم. درس خواندن فعلن در تعلیق است. حال همه مان بد است. دلم روزهای خوب کتابخانه را میخواند، که هرچند غمگین بودم، دست کم آرامش مختصری داشتم. دلم نمی خواهد بهار شود. تحمل نور را ندارم. چشم هایم ضعیف تر شده اند و تازگیها با عینک هم خوب نمیبینم. حس میکنم دارم از هم میپاشم.
امشب دلم میخواست از مه بپرسم دوستم داره یا نه. نشسته بود روی تختش و پوست لبش رو میکند. از بچگی عادتش بود پوست لبش رو میکند. الان هم وقتایی که ناراحت و عصبیه این کارو میکنه. نپرسیدم. فکر نمیکنم دوستم داشته باشه. هرچند هوامو داره و باهام دوستی میکنه و بهم اهمیت میده. اما بعضی وقتها این کافی نیست برام.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر