فروردین ۰۵، ۱۳۹۱

جای تو روی شانه ام خالی‌ست

کوله‌ی فالترم هیچ چیز خاصی نبود. اصلن اولش از سر لاعلاجی قبولش کرده بودم. پیش‌دانشگاهی بودم و کیف مدرسه‌ام پاره شده بود. ناهید این را از کمدش درآورد و گفت فعلن این را استفاده کن تا یک کوله بخری. بزرگ‌ترین عیبش رنگش بود که مشکی بود. من از همان 14-15سالگی که مجبور شده بودم مانتو بپوشم، جد کرده بودم که هیچ‌رقم رخت و لباس مشکی نپوشم. کوله هم یک‌جور رخت و لباس محسوب می‌شود به هر حال. غیر از رنگش، جیب هم کم داشت. فقط یک جیب بزرگ داشت و تویش هم یک لایه پلاستیک دوخته بودند که کاغذ ماغذهایی که نمی‌خواهی کثیف شود یا تا بخورد را بگذاری آن‌جا. رویش با رنگ سفید نوشته بودند: Falter که به آلمانی یعنی پروانه و اسم روزنامه‌ای بود که عمویم در آن کار می‌کرد و همیشه چیزهایی با مهر و نشان فالتر برای ما می‌فرستاد.
چهارسال دانشگاه را با همین کوله سر کردم. بعد شد کوله‌ی این‌ور و آن‌ور رفتن. همان موقع که مشکی را تحریم کرده بودم، گفته بودم کیف رودوشی هم در زندگی من جایی نخواهد داشت. خیلی سفت و سخت فکر می‌کردم آن وقت‌ها. راضی ام البته.
آن‌سال که رفتم وین کوله مشکی فالترم را هم بردم. عمویم حسابی مشعوف شده بود، چون خودش هم یکی درست مثل همان داشت و با آن همه‌جا می‌رفت. توی انباری‌اش گشت، یکی دیگر هم پیدا کرد، مثل مال خودش کهنه و رنگ‌ورو رفته البته، داد به خواهرم. سه‌تایی می‌انداختیم پشتمان و می‌رفتیم این‌ور آن‌ور. من یک پیکسل ماهی سیاه کوچولو هم به مال خودم زده بودم که قاطی نشود با مال آن دوتا.
این اواخر که می‌رفتم کتابخانه دیگر نمی‌بردمش. داشت پاره می‌شد و دلم نمیامد خراب بشود. گذاشته بودم یک گوشه که بدهم تعمیرش کنند. چندباری هم اعلام کردم که کوله‌لازم ام و باید یکی نو بخرم، اما نخریدم. یک کیف گنده مشکی دیگر که آن هم فالتر بود پیدا کردم، مستطیلی، با فقط یک جیب گنده و یک بند بلند که بندازی روی دوشت. با آن می‌رفتم کتابخانه. کوله گوشه‌ی اتاق مانده بود منتظر تعمیر. دزد که آمد وسایل را ریخت توی آن و با خودش برد. باید بروم یک کوله ی نو بخرم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر