اسفند ۲۹، ۱۳۹۰

رخت

ناهید خودش برای ما لباس عید می‌دوخت. آن‌وقت‌ها لباس قشنگ -به زعم ناهید- توی بازار پیدا نمی‌شد. خودش پارچه می‌خرید، با روبان و تور کتان و دکمه و قیطان و غیره. مدل‌های به قول خودش اروپایی. تا نیمه‌شب بیدار می‌ماند و چند دست لباس می‌دوخت. سارافون، بلوز و دامن و به قول خودش «ژیله-دامن».مناسب جاهای مختلف. همرنگ لباس‌ها با دکمه و روبان و تور گل‌سر درست می‌کرد. مشورتی در کار نبود. ما وقتی با لباس‌ها مواجه می‌شدیم که دوخته و آماده بودند. من سلیقه‌ام دهاتی بود. از آن لباس‌های بازاری دوست داشتم. ناهید زور می‌زد نظرم را عوض کند. می‌گفت این‌ها که من دوخته‌ام را بچه‌های اروپایی می‌پوشند. آن‌ها که تو می‌گویی را بچه‌های دهاتی می‌پوشند. من عاشق دهات بودم. عاشق خانه‌ی عمه‌شوکت که توی ده بود و پشت خانه‌شان نهر آب داشتند و بین خانه‌شان با خانه همسایه‌ها دیوار نبود و حیاط‌هایشان باغ بود. عاشق این بودم که زهرا و دخترعموهایش ته باغ قرار می‌گذاشتند و با زبانی که من نمی‌فهمیدم با هم حرف می‌زدند و غش‌غش می‌خندیدند.
ناهید به‌طور وحشتناکی تمیز و خوب می‌دوخت. مثل شیرینی‌هایش که بهترین شیرینی‌های عالم امکان است. و گل‌هایش که شاداب‌ترین گیاهان اند. و خانه‌اش که تمیزترین نقطه کائنات است. این که ما -من و خواهرم- برخلاف سایر محصولات او، بهترین نیستیم، عالی نیستیم و برعکس، پژمرده و بی‌حال و ناموفق و بداخلاق و ناسازگاریم، مال این است که او هیچ‌وقت این واقعیت را نپذیرفت که ما انسان ایم. با گل توی گلدان و قلاب‌دوزی روی میز و شیرینی توی فر فرق داریم. این که ما تزئینات زندگی او نیستیم، بل‌که خودمان انسان‌هایی هستیم جدای از او که فکر می‌کنیم، سلیقه خودمان را داریم، و مایلیم زندگی خودمان را داشته باشیم و راه خودمان را برویم. حتا اگر این راه به جای اروپا به ده کوچکی برود که دخترهایش لباس نارنجی تورتوری می‌پوشند.

۱ نظر:

  1. ناهید ما اعصاب نداشت بیچاره
    هنوز هم نداره
    صبح تا ظهر مدرسه درس میداد
    بعد از ظهر ها اکثرا میرفت مراسم فاتحه (پرسه)
    خیلی کم میشد مستقیم محبت کند -اگر یادم نرفته باشد- ولی عصبانیتش روی چیزهای مختلف به ما هم سرایت کرد
    خانه ما کانون دعوا و مشاجره بود
    هنوز هم هست، روزهایی که میروم سر میزنم بهشان

    پاسخ دادنحذف