دیروز نزدیک بود که بمیرم. یک پیکان نزدیک بود نابودم کند. داشتم در خیابان اصلی رکاب میزدم. رفته بودم ن.خ دوچسواری و داشتم برمیگشتم خانه. پیکان از فرعی میآمد، با سرعت، و سر خیابان اصلی هم توقف نکرد. من تندتر رکاب زدم و از مهلکه جان سالم بهدر بردم. نمردم. اما چیزی نمانده بود که له شوم. شاید هم پرت میشدم و یک اتومبیل دیگر لهم میکرد. یا با سر به یک جسم سخت میخوردم. هلمت به سر داشتم ولی هیچ بعید نبود که نخاعم آسیب ببیند. برگشتم خانه. زود یادم رفت. نیمه های شب قبل از آن که کاملن به خواب بروم ناگهان عمق فاجعهای که ممکن بود برای من و خانوادهام رخ بدهد را متوجه شدم. چشمهام را باز کردم. وحشت کرده بودم. مردن در این مملکت بسیار آسان است. قانون یک شاهی نمیارزد. راننده موقع عبور از فرعی به اصلی توقف نمیکند و در خیابان فرعی با سرعت هشتاد میراند. حتا راننده آژانسی که همآن حوالی بود و متوجه این حادثه شد معتقد بود تقصیر من است که در خیابان دوچسواری میکنم. من که با کلاه ایمنی از کنار خیابان و در مسیر قانونی با سرعت مطمئنه میروم و مزاحم رانندگانی هستم که میخواهند قانون را حواله بدهند به تخمشان.
او آمده بود که این روحیه را عوض کند. نشد. نگذاشتند. بیقانونی هرروز در سطح کلان بیشتر خواهد شد و به تبع آن مردم هم قانون گریزتر. و مردن هر روز در این مملکت آسانتر خواهد شد.
او آمده بود که این روحیه را عوض کند. نشد. نگذاشتند. بیقانونی هرروز در سطح کلان بیشتر خواهد شد و به تبع آن مردم هم قانون گریزتر. و مردن هر روز در این مملکت آسانتر خواهد شد.
قانونی تصویب نشده ولی خیلی جاها جلوگیری می کنند!
پاسخ دادنحذفدر این کشور انتظار رعایت قانون نداشته باش! آرزویی محال است!