نمیدانم چندین سالِ پیش که من دانشجو نبودم و پلاک ماشینها هنوز این شکلی نشده بود، وقتی توی خیابانها راه میرفتم به کجا نگاه میکردم. اما تمام این چند سال اخیر، نگاهم توی خیابانها به پلاک ماشینها بوده تا از روی شمارهشان بفهمم مال کدام شهر یا استان اند. کم کم شماره همه استانها را یاد گرفتم و هر کس ماشین مسافری را میبیند که شمارهاش آشنا نیست از من میپرسد و من هم بدون خستگی و با علاقه بسیار جواب میدهم. از هماین جا بود که زمستان پارسال فهمیدم چشمهایم ضعیف شدهاند. دیگر نمیتوانستم از فاصله زیاد بفهمم ماشین مال خراسان است یا اصفهان. دکتر اهوازی -که شماره ماشینهای ولایتشان 14 است- برایم یک عینک دوربین تجویز کرد که هیچوقت به چشمم نزدم. حالا دیگر قیافه آدمها را تا وقتی که به دوقدمی ام نرسیده باشند نمیتوانم تشخیص بدهم. سال تاسیس موسسه ها را از روی تابلویشان نمیتوانم بخوانم. برای دیدن زیرنویس فیلم ها هم باید بنشینم توی دهن تلویزیون. یک روز منباب ملامت به خودم گفتم ای بسا پسران خوبرویی که در اطراف تو هستند و تو هرآینه از نعمت دیدار ایشان محروم ای. ندایی از درونم درآمد که من اگر دیدهء بصیرت داشتمی پلاک اتومبیلهای دورتر را همی نگریستمی.
مرداد ۲۳، ۱۳۸۸
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
گم کرده دل هرآینه در جستجو بود..
پاسخ دادنحذف