امروز باز بررای دیدن پرواز پرنده هایم به تپه سبز و قهوهای مان رفته بودم اما پرندهها نبودند. شاید چون بادی نمیوزید. نسیم بود، اما خیلی ملایم و آرام. اگر باد میوزید حتمن پرندهها هم بودند. آنها همیشه – وقتی که باد بوزد- هستند و تماشای پرواز دستهجمعی آنها حال مرا خوب میکند. حکایت عجیبی است. گاهی بررای تسکین دلتنگیهایم میروم آنجا. اگر کوهها دیده شوند خوب است. اگر ابری باشد، ابر هم خوب است. اما امروز بررای دلتنگی نبود که آنجا رفتم. فقط بررای دیدن پرنده ها رفتم. دیگر نمیخواستم که دلتنگ بشوم. گرچه فکر میکنم تصمیم برای دلتنگ نشدن بسیار احمقانه است.
وقتی چند روز پیش کتابی که یک بار در نوجوانی خوانده بودم و جلد زردرنگی داشت را دوباره خواندم، فهمیدم که این کتاب مال این روزهای من است. بررای هماین بود که در نوجوانی از آن خوشم نیامده بود. این بار زن توی کتاب برایم ناآشنا نبود. آن زن عاشق مردی شده بود. مرد به زن توجه می کرد و زن کم کم عاشق او شده بود.در واقع او دائم میخواست بداند مرد کجاست و چه میکند. آن دو عاقبت با هم ازدواج کردند. اما مرد دائمن از خانه بیرون میرفت و به این ترتیب زن باز هم نمیدانست که او کجاست و چه میکند و بسیار کلافه و دلتنگ میشد. آن زن همیشه در انتظار بود و انتظارش حالت بسیار رقتانگیز و احمقانه ای به او میداد.
با تاسف دریافتم که من هم گاهی چوناو دچار چوناین انتظار ابلهانهای میشوم و حتا هنگامی که بررای دستشویی از اتاق خارج میشوم در مراجعت موبایلم را چک می کنم. من هم گاهی دچار این انفعال میشوم و میخواهم بدانم که او حالا کجاست و چه می کند. زمانی که او گفت کتاب مرا با خودش به ییلاق برده تا بخواند، نسخه دیگری از کتاب را که داشتم برداشتم تا بررای چندمین بار بخوانمش. چون میخواستم بدانم که او حالا دقیقن چه چیزی را میخواند. هر آهنگ و تصنیفی که زمانی با هم شنیده ایم، مرا به یاد او میاندازد و حتا گاهی حوادث کوچک و بی اهمیت روزمره هم مرا به یاد لحظهای از با هم بودنمان میاندازد و ناخواسته خاطرات مشترک مان را در ذهنم مرور میکنم.
او به سادگی میگفت که دوستم دارد. شاید برایش ساده نبود اما دست آخر میتوانست به من اعلام کند که چه در دلش میگذرد. اما من هرگز نمیتوانستم و این غمگینم میکرد چون تصور میکردم این ناتوانی به خاطر زن بودن من است و همه چیز به نظرم بسیار غیر منصفانه میآمد. تظاهر میکردم اهمیتی به احساس او نمیدهم و از این بابت رنج میبردم. گاهی نزد خودم بهانه میآوردم که او بهرغم آنچه به نظر میرسد پسرکی ست سنتی و حاضر نخواهد بود هزینههای اجتماعی یک رابطه غیرسنتی را بپردازد. شاید هم واقعن حق با من بود چون او به ازدواج و حتا داشتن فرزند فکر میکرد و هیچ متوجه نبود که اینها چهطور میتوانند زندگی یک زن را، زندگی مرا، نابود کنند. هماینطور، میگفتم که او جنون موفقیت دارد و عافیتطلب است و اینها، سبک زندگی من نیست. اینطوری خودم را تسکین میدادم و از این که اینهمه هوشیار و عاقل ام به خودم میبالیدم و تلاش میکردم بر حسرت این که چرا نمیتوانم بدون این دغدغه ها عشق بورزم غلبه کنم. دلتنگیها را بازی هورمونها قلمداد میکردم و با شعر و موسیقی آن را تحملپذیر میکردم. زمانی که نوجوان بودم، دوست بزرگسالی داشتم که بسیار به عشق احترام میگذاشت. نه آنطور ابلهانه که بعضی زنان درباره عشق صحبت میکنند که گویی چیزی آسمانی و باشکوه است. او عشق را هماین طور که هست، واقعی، با رنجهایش و بدون اداهای رومانتیک میشناخت و با این وجود آن را گرامی میداشت. و یکباربه من نصیحت کرد که تلخ نباشم، عشق بورزم و بگذارم که دیگران هم دوستم بدارند. اینها را در یک نامه به من گفته بود. سال ها پیش. شاید هفده ساله بودم.
حالا شب تابستانیست که باران میبارد و من به عاشقی، به پایان دادن به این رابطه، به زندگیم، به آن دوست بزرگسال، به سرزمینی که در آن به دنیا آمده و بزرگ شده ام و جهانی که در آن زندگی میکنم میاندیشم. با میدانگاهی پهناور و نامحدود. موسیقی غمآلودی گوش میدهم و صدای غمناک مردی که شعری میخواند..
پیش از آن که واپسین نفس را برآرم،
پیش از آنکه پرده فرو افتد،
پیش از پژمردن آخرین گل،
بر آن ام که زندگی کنم،
بر آن ام که عشق بورزم،
بر آن ام که باشم،
در این جهان ظلمانی،
در این روزگار سرشار از فجایع،
در این دنیای پر از کینه.
نزد کسانی که نیازمند من اند.
کسانی که نیازمند ایشان ام.
کسانی که ستایش انگیز اند.
تا دریابم، شگفتی کنم، بازشناسم، که ام
که می توانم باشم، که می خواهم باشم
تا روزها بی خبر نمانند، ساعت ها جان یابند، لحظه ها گرانبار شوند.
هنگامی که می خندم، هنگامی که می گریم، هنگامی که لب فرو می بندم.
در سفرم به سوی تو، به سوی خود، به سوی خدا
که راهی است ناشناخته، پرخار، ناهموار.
راهی که باری در آن گام میگذارم که قدم نهادهام
و سر بازگشت ندارم،
بی آن که دیده باشم شکوفایی گل ها را، بی آن که شنیده باشم خروش رود ها را،
بی آن که به شگفت درآیم از زیبایی حیات.
اکنون مرگ می تواند فراز آید.
اکنون میتوانم به راه افتم.
اکنون میتوانم بگویم که زندگی کرده ام.
-----
مارگوت بیکل- ترجمه احمد شاملو
به لطف این پست از وبلاگ گاوخونی
این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.
پاسخ دادنحذفبا این پستت همهی اونچه رشته بودمو پنبه کردی.
پاسخ دادنحذفدلیل اینکه هنوز هم دوست دارم اینجا رو بخونم همینه.
نگار تو آدمو روبروی چیزی قرار میدی که ازش فرار میکنه.
حس کردم همهی دو دوتا چهارتایی که واسه خودم ردیف کرده بودم تا تصمیمات چکشیم رو توجیه کنم بیفایده بوده.
بابت این پستت بهت مدیون شدم
نمی دانم زهرا فهمیدی اون کتابی که جلد زرد داشت کدام منظورم بود؟ چنین گذشت بر منِ گینزبورگ.
پاسخ دادنحذفآره متوجه شدم اون زن همیشه نگران کی بود.
پاسخ دادنحذفمنتها از ذوق پستت فراموش کردم یا اصلا اهمیتی ندادم به اینکه «حقیقت را چون گوهری گرانبها باید جست».
راستش جدیدا دلم میخواد نجواهای شبانهاش رو زندگی کنم تا این یکیو.با اون نقاشی مالیخولیایی از رنج زن بودنش.با اون رنگ زرد جیغش.
لااقل تو نجواها...آدم عذاب وجدان نداره.حس نمیکنه خودش تنهایی داره چیزی رو خراب میکنه که دو نفر باهم ساخته بودنش.
حس گندیه نگار