سین برای - احتمالن- همیشه رفته شیراز. آنجا درس میخواند و کار میکند و همسر دارد. امتحانهایشان عقب افتاده بود. امروز که یک شعر - از آنها که میدانستم دوس دارد- برایش فرستادم، اساماسی فرستاد که تویش یک عالمه حرف زده بود. گفت دارد توی حیاط راه میرود و برای امتحان فردایش درس میخواند. گاهی قطرهای باران میبارد و باد هی قاصدک میآورَد. گفت اینجا به تَرَک میگویند تَرْحلوا. گفت اینجا سر افطار فرنی نمی خورند. اما آش رشته میخورند. گفت ترحلوا را از مغازه می خرند بهجای اینکه خودشان بپزند. گفت برای مادر همسرش که روزه میگیرد آش رشته خریدهاند ولی خودشان همهاش را سر افطار می خورند. دو نقطه دی هم گذاشته بود. پیدا بود که دلتنگ است برای ماه رمضان های شهرمان. شهری که او هم -چون من- دیوانه وار دوس میدارد. پیدا بود که لذت میبرد از زندگی جدیدش. از آدمهای جدید زندگیش.
شهریور ۰۱، ۱۳۸۸
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
من این عکس و سه ماه پیش گرفتم
پاسخ دادنحذفبعد دوست دارم بگم کجاهاشه ها، ولی آدرس دادنم خوب نیست
طرفای سالمندانه تقریبا