شهریور ۰۲، ۱۳۸۸

رجعتی باید

ام‌شب احساس کردم که چه غریبه‌ام با خودم این روزها. انگار یک نفر بین من و خودم حائل شده باشه. این طوری که جدا افتاده‌ام از خودم نمی‌تانم زندگی کنم. من باید با خودم باشم، با خودم تنها، تا بتانم بنویسم، بخوانم و لذت ببرم. دو تا از کتاب‌هام از خیلی سال پیش مانده بود دست خاله نونوش. دی‌روز پسم داد. یکی‌ش «پولینا، چشم و چراغ کوه‌پایه» بود. برداشتم که دوباره بخوانمش. هیچ ازش یادم نبود. چه عاشق این کتاب‌هایی بودم که چند تا بچه توی یک دهکده زندگی می کنند. مثل «لک‌لک‌ها بر بام» و «ما بچه‌های بولربو». انگار کتاب کمکم می‌کرد حائل را کنار بزنم و باز با خودم باشم. اصلن حالا که نگاه می‌کنم همه آن شعرهای نوجوانی مال این بود که خیلی با خودم بودم. کسی حائل نبود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر