من نشانی اینجا را به کسی ندادهام. به جز یکی دو نفر دوست نادیدهء بسیار آرام. سعی کردهام /میکنم که نامی از کسی/جایی نبرم تا کسانی که نمیخواهم از گوگل نرسند به این صفحه. چیز تحفه ای نمینویسم. فقط حضور بعضی ها، نه افراد خاص که بعضی ژانرها، آزارم میدهد. یک سررسید با جلد قهوه ای که آدم را یاد کتاب های قدیمی میاندازد دارم. گذاشتهام توی کتابخانهام. شبها یا بعدازظهرها برمیدارم چند صفحه تویش می نویسم. با رواننویسهای نوکنمدیِ رنگین. رنگش بستگی به حالم دارد. بنفش و زیتونی و قهوه ای و خاکستری و آجری. به ندرت با سبز یا آبی و صورتی نوشته ام. رواننویسها را توی گلدان سفالی که شبیه یک خمرهء خیلی کوچک و قدکوتاه است، گذاشته ام روی میز تحریرم. هیچ بعید نیست فردا و پسفردا که من با دوستم به کوه محبوبم میروم، مامانم که برای جمواری کردنِ اتاقم میآید، سررسیدم را بردارد و بخواند و بفهمد که من، منی که هرروز صبح آن همه راه سربالا را رکاب میزنم و بعد که از راه رسیدم مینشینم توی آشپزخانه و با چشمهایی که برق برق میزند از شادی و کودکانگی هرچه را که در راه دیدهام به او گزارش میدهم، من که هر روز عصر با لباس های شاد و رنگی برای قدم زدن از خانه بیرون میروم و شب سوتزنان و با یک خوراکی جدید به خانه برمیگردم، من که هنوز مثل دوازدهسالگی ام لباس میپوشم و برای کتاب "پسرها به جنگ دخترها میروند" و "دخترها پسرها را سر جایشان مینشانند" ذوق میکنم و حتا زنگ میزنم به ناشر که ببینم چند جلد دیگر از این مجموعه چاپ کردهاند، یک همچون منی، در حال از سر گذراندن «روزهایی از لحاظ عاطفی سنگین» هستم. مامان احتمالن آخرین کسی است که ممکن است من دلم بخواهد آن سررسید را بخواند. اما حتا آن قدر "هکّه" ندارم به قول خودش که یک جایی پیدا کنم برای پنهان کردن آن سررسید. حتا فکرش را نکردهام که آن همه حقایق عریان، اگر مرگ ناگهانی به سراغم بیاید، به دست چه کسی میافتد. گرچه برای دیگران نباید مهم باشد. و مگر برای من مهم است که دیگران چه فکر میکنند درباره ام؟ آن هم وقتی که مرده ام. حتا اگر دفترم را طلا بگیرند و توی موزه بگذارند، به قول پدربزرگم این کارها برای مرده تُمّان نمی شود. تازه بشود هم. مرده تنبان لازم ندارد.
مرداد ۲۱، ۱۳۸۸
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر