اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۹

جای آرمیدن

دی‌روز رفته بودم پهلوش. غیبتم طولانی شده بود. حواسش هست. تا ماچش کردم مث همیشه گفت چه صورتت خُنُکِ یخ ئه. دراز کشیدم پهلوش. مث اون‌وختا که بعدازظهر می‌رفتم روی تختش برام قصه‌ی خاله‌چُسُن می‌گفت. هم‌این یه قصه رو همیشه می‌گفت. هم‌اون قصه‌ی خاله‌سوسکه بود منتها بومی‌سازی می‌کردش. یه مدت که دانش‌جو بودم هی می‌پرسید درست تمام شد؟ می‌گفتم مثلن انقد مانده. اگه یه ساعت پهلوش بودم ده-پونزده بار می‌پرسید. گاهی به فاصله‌ی دو دقیقه. الان رو خط کار ئه. می‌گه کار می‌کنی؟ ده دفه پرسید و هی گفتم نه مامان‌بزرگ جون کار کجا بود؟ گفت میانِ تلفن‌خانه نِمِتانی کار کنی؟ مامان از اون ور اشاره کرد که منظورش مخابرات ئه. گفتم نه مامان‌بزرگ واسه تلفن‌خانه باید برق می‌خواندم. به رشته‌ی من نیاز ندارن. گفت اَره زینب‌کِچَل دوکلاسم سُواد نِداشت، میان تلفن‌خانه کار مِکرد. انقد خندیدم که از روی تخت افتادم پایین. (حوالی سال ۴۰-۴۲ که مخابرات ستاره‌آباد رو افتتاح کرده بودن، یک زینب‌نامی رو گذاشته بودن اون‌جا. کارش این بود که تلفن‌ها رو وصل کنه. یعنی می‌گفتی مثلن دکتر مسکوب رو می‌خوام، برات وصل می‌کرد. نمی‌شد مستقیم شماره گرفت. کلن صد تا شماره بیش‌تر نبود توی شهر.) سرم رو گذاشتم توی بغلش. دلم خواس برگردیم به شیش-هفت سال پیش. بعدازظهر برم پیشش، خانه‌ی خودش. سموارش رو روشن کنه و برام هی از قدیما تعریف کنه. و داستان طلاق نیره خانم رو بگه .بشینه روی صندلی نماز بخوانه. وسط قنوت نمازش به من که نشستم پای میز چایی‌سموارش که چایی دم کنم بگه: اَره ما از نیره‌خانم بدی ندیدیم و بعد ادامه نمازش رو بخوانه.
مامان اشاره می‌کنه زیاد ازش حرف نکش خسته می‌شه. دستم توی دستش ئه. صورتمو می‌مالم به دستش. می‌گه یَکّه یَکّه به من سر بزن. منه انگار نکنی. می‌گم من که همیشه میام پیشت. می‌گه اَره سر کار نِمِری؟ می‌گم نه مامان‌بزرگ، کار پیدا نمی‌شه.


۲ نظر:

  1. نگار، دلم واسه مامان بزرگم تنگ شد، خیلی زیاد.

    پاسخ دادنحذف
  2. منم یه گنج دارم.
    مامان بزرگ مامانه.
    موهاش همیشه سرخه.اینقدم ازت سوال جواب می کنه که مازیار بهش می گه آنه شرلی. ولی نگار می میرم واسش.بس که داستان شاهزاده ها رو گفته پیر شده.بس که اینا رو تعریف کرد اینجور شده...
    میدونم می خواد بمیره
    مطمئنم

    پاسخ دادنحذف