آذر ۱۳، ۱۳۸۸

چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی

دارم سوپ جو می‌پزم. دومین بار است که توی خانه خودمان آش‌پزی می‌کنم. یک‌بار قبلن ماکارونی درست کرده بودم. آن هم وقتی مامان و بابام مسافرت بودند و من با خواهرم و فاطمه خانه تنها بودم و آن‌ها تا لنگ ظهر خواب بودند و من گوشت را خوب نپخته بودم چون همه مواقعی که توی خانه خودم ماکارونی پخته بودم مایه‌اش را از فریزر دراورده و گرم کرده بودم. بابا که می‌آید سراغم حواسم پرت می‌شود و یک خراب‌کاری‌یی می‌شود و اعصابم به‌هم می‌ریزد. مثلن نزدیک بود در شیشه‌یی قابلمه سر بخورد و بیفتد زمین. موقع رانندگی هم اگر بابا پهلویم نشسته باشد ده دفعه خاموش می‌کنم. وقتی تنهایی یا با دوست هایم هستم اصلن خاموش نمی‌کنم. چون بابا همه‌اش می خواهد راه‌نمایی کند.
پیازداغ را که با قاشق دسته‌بلند چوبی هم می‌زدم، سعی می‌کردم تا جای ممکن از گاز فاصله بگیرم. هم از گاز و روغن داغ می ترسم و هم دلم نمی‌خواهد بوی پیازداغ بگیرم. یک‌بار وقتی بچه بودم مامانم در حالی که با یک نفر -احتمالن خاله‌یی، کسی- حرف می‌زد گفته بود که یکی از هم‌کارهایش وقتی از سر کار می‌رود خانه، با هم‌آن لباس بیرونش می‌رود پای گاز و برای هم‌این همیشه لباس‌هایش بوی پیازداغ می‌دهند. بعدن که من دانش‌جوی بلاد غربت شدم و سر و کارم با پیازداغ افتاد، همیشه حواسم بود که هرچه‌قدر هم دیرم باشد با مانتو پای گاز نباشم و بعد از آن هم لباسم را عوض می‌کرم.
حالا فکر می‌کنم نکند مامان که از راه رسید و بغلم کرد، موهام بوی پیازداغ بدهد؟ صبح هم که بیدار شدم و گلوم درد می‌کرد فکر کردم شب که مامان بیاید نمی‌توانم بوسش کنم. نه این‌که خیلی کشته‌مرده‌ی مامان باشم، اما وقتی که نیست خیلی بد است. یک‌طوری که انگار وضعیت اضطراری برقرار است. یعنی توی حالتی که بابا خانه هست و مامان نیست. انگار بابا بدون مامان یک‌جورهایی سرگردان است و نمی‌داند باید چه‌کار بکند. موقع غذا خوردن گیر می‌دهد. مثلن یادش می‌اید که سالاد درست نکرده. دو تا گوجه می اورد و به‌جای این‌که حلقه‌حلقه کند مثل سیب قلیچ می‌کند و ده‌بار می‌گوید بخور و ده‌بار باید بگویی که من گوجه‌ی خالی که تازه این‌جوری قلیچ شده دوس ندارم و هر ده‌بار خواص گوجه -حتا اهمیتش در پیش‌گیری از سرطان پروستات- را برایت می‌شمرد و ...
رفتم به سوپم سر زدم و هویج و گوجه‌ی رنده‌شده را هم اضافه کردم. پیمانه‌ از دستم در رفته و زیادی غلیظ شده. مامان حتمن می‌خندد می‌گوید و حالا عیب نداره اما نمی‌تواند که هی ده دفعه نگوید برای قابلمه‌ی این‌قدر چه‌قدر از هرچیز باید بریزم و هی می‌گوید حالا که عیب نداره گفتم برای دفعه‌ی بعد که خواستی بپزی حواست باشد و من می گویم که قرار نیست باز هم سوپ یا هر غذای دیگری بپزم و این یک‌بار هم افتخاری این کار را کرده‌ام. مامان باز هم می‌خندد و خواهد گفت که اشکالی ندارد اما ته دلش ذوق می‌کند از این‌که من برایش کاری کرده‌ام. گاهی کارهایی برایش انجام می دهم. مثلن خرید می کنم، کارهای بانکی‌ش را انجام می‌دهم یا هم‌راه دوچرخه‌ام نقش پیک بادپا را برایش بازی می‌کنم. اما این‌ها لطف‌های به‌اصطلاح زنانه‌یی نیستند و به‌چشم نمی‌آیند. من هم از لطف‌های به‌اصطلاح زنانه خوشم نمی‌آید. البته از کردنش وگرنه دریافت‌کردنش را دوست دارم. آن‌قدر که دوست دارم مامان، با همه اختلافات عمیق و زیادی که با هم داریم، زودتر بیاید خانه.

۲ نظر:

  1. حالا تو ببین این یک سالی که مامانم رفته بود کرمان درس بخونه و من و بابا توی خونه تنها بودیمو چجور سر کردم باور کن یه وقتایی بس که دخالت می کرد تو کارا زجه می زدم زنگ می زدم مامانم می گفتم یا برگرد سر خونه زندگیت یا من بابا رو زن می دم!

    ولی جدی نگار باور کن لطف های زنانه گاهی خیلی هم خوشایندن

    پاسخ دادنحذف
  2. منم که گفتم دوس دارم. اما نه که برا دیگران بکنم. دیگران برام بکنن دوس دارم :دی

    پاسخ دادنحذف