تا لنگ ظهر خوابیدن غمگینم میکند. تا لنگ شب پای اینترنت بودن هم هماینطور. اما میدانم فردا هم تا لنگ ظهر می خوابم و تا لنگ شب در گودر ام.
صبحها انگیزهیی برای بیدار شدن ندارم. عوضش شبها از این که دارم میروم بخوابم خوشحال میشوم. هرشب میگویم فردا روز دیگریاست اما می دانم که نیست. هرشب چشمم به کتاب المان محدود میافتد و میگویم ها... از فردا شروع میکنم. انسیس را هم باید همراهش یاد بگیرم. بعد چشمم میافتد به کتاب های زبان. انگلیسی را که همیشه دوست داشتهام، پس چرا حالا که باید بخوانم نمیخوانم؟ معتاد که نیستم. شده چند روزی دور از گودر و جیمیلم بودهام و ککم هم نگزیده است. هماین روزهایی که میروم دانشگاه. دیگر آخرین روزهای کلاس رفتنم است. سه هفته بیشتر از کلاسها نمانده و من هنوز شناسنامهی طرحم را به گودی ندادهام. همآن میز لپتاپ مسخرهیی که میخواستم طراحی کنم و هنوز در حد همآن ایده مانده. برای درس پلاستیک هم باید قالب طراحی کنم. ذهنم دنبال چیزهای ساده میگردد. استادمان چیزهای عجیبغریب دوست دارد. بهنظرم آخرش یک بشقابِ زیرگلدانی تحویلش بدهم. گاهی از خودم میپرسم خداییش از این کارها خوشت میآید؟ نمیدانم واقعن خوشم میآید یا با خودم رودربایستی دارم. گاهی فکر میکنم این کارها مثل گلدوزی است. اگر خیلی بیکار باشی، اگر خاطرت از همهجای زندگیت جمع باشد، حتمن خیلی کار جالبی است. اما وقتی هزارتا فکر بیپایان ول شده توی سرت، چهطور میتوانی بنشینی پریز برق فانتزی و درب قوطی وایتکس طراحی کنی و تازه هی فکر نکنی با این همه پلاستیک محیط زیست نکا میرود و فکر نکنی به علم که آیا واقعن مفید است یا بیراهه رفته و مثل سرطان رشد کرده و حواست را جمع کارت کنی؟
صبحها انگیزهیی برای بیدار شدن ندارم. عوضش شبها از این که دارم میروم بخوابم خوشحال میشوم. هرشب میگویم فردا روز دیگریاست اما می دانم که نیست. هرشب چشمم به کتاب المان محدود میافتد و میگویم ها... از فردا شروع میکنم. انسیس را هم باید همراهش یاد بگیرم. بعد چشمم میافتد به کتاب های زبان. انگلیسی را که همیشه دوست داشتهام، پس چرا حالا که باید بخوانم نمیخوانم؟ معتاد که نیستم. شده چند روزی دور از گودر و جیمیلم بودهام و ککم هم نگزیده است. هماین روزهایی که میروم دانشگاه. دیگر آخرین روزهای کلاس رفتنم است. سه هفته بیشتر از کلاسها نمانده و من هنوز شناسنامهی طرحم را به گودی ندادهام. همآن میز لپتاپ مسخرهیی که میخواستم طراحی کنم و هنوز در حد همآن ایده مانده. برای درس پلاستیک هم باید قالب طراحی کنم. ذهنم دنبال چیزهای ساده میگردد. استادمان چیزهای عجیبغریب دوست دارد. بهنظرم آخرش یک بشقابِ زیرگلدانی تحویلش بدهم. گاهی از خودم میپرسم خداییش از این کارها خوشت میآید؟ نمیدانم واقعن خوشم میآید یا با خودم رودربایستی دارم. گاهی فکر میکنم این کارها مثل گلدوزی است. اگر خیلی بیکار باشی، اگر خاطرت از همهجای زندگیت جمع باشد، حتمن خیلی کار جالبی است. اما وقتی هزارتا فکر بیپایان ول شده توی سرت، چهطور میتوانی بنشینی پریز برق فانتزی و درب قوطی وایتکس طراحی کنی و تازه هی فکر نکنی با این همه پلاستیک محیط زیست نکا میرود و فکر نکنی به علم که آیا واقعن مفید است یا بیراهه رفته و مثل سرطان رشد کرده و حواست را جمع کارت کنی؟
اين فكرات در مورد محيط زيست و بيراهه يا باراهه رفتن علم و اينا بيشتر يه مكانيزم رواني به نظر ميرسه براي استمرار دادن به تنبلي.
پاسخ دادنحذفمن به يه تنلشي مزمن دچارم و از شگردهاي مشابه زياد استفاده ميكنم.شايدم اينجور چيزا قابل تعميم باشه
شاید D:
پاسخ دادنحذف