دی ۰۱، ۱۳۸۸

آن مردمک چشم نگاری بوده‌است

درجه‌ی بالایی را برگرداندم و دیدم که خراب‌کاری کرده‌ام. مثل کیکی که یک تکه‌اش به قالب می‌چسبد و از ریخت می‌افتد. ماسه‌های درجه بالایی را با فوتک فوت کردم و به درجه‌ی پایینی لب‌خند زدم. حامد یواشکی آمد کنارم. گفت: خوب شد؟ گفتم نوچ و تکه‌ی خراب‌شده را نشانش دادم. یک نگاه به دفتر استاد انداخت که خاطرجمع بشود کسی توی نخ ما نیست. گفت بیا با دست درستش کنیم. یک ذره ماسه با انگشت‌هام برداشتم و روی قالب گذاشتم. رویش پودر تالک ریختم که هم‌رنگ بشود. یک ذره ماست‌مالی شد. توی یک بررسی سراسبی معلوم نبود. استاد را صدا زدم که ببیند. چیزی از خرابی آن قسمت نگفت ولی راضی هم به‌نظر نمی‌رسید. گفت خرابش کن و نمره‌ام را یادداشت کرد. حامد کمک کرد قالب را خراب کنم. با کوبه ماسه‌ها را از درجه جدا می‌کردم و فکر می‌کردم چه انگشت‌های قشنگی دارد این پسر. صورتش هم قشنگ است. اصلن آدم موزونی است. اگر دست‌هایش را بگیرم توی دست‌هایم چی می‌شود؟ فکر کردم نون هم دخترهای دیگر را که می‌بیند از این فکرها می‌کند؟ حسودی‌م می‌شود اگر دلش بخواهد زنی را بغل بگیرد؟
حامد گفت برو با استاد صحبت کن، باهاش صحبت کنی نمره‌ت رو بیش‌تر می کنه. گفتم بی‌خیال. گفت عجب بابا بی‌خیال ئی تو .دست‌کم برو ببین چند داده به‌ت. پنجه زدم روی ماسه‌ها. چه تمام طول ترم موقع کار کردن توی این کارگاه از تماشای دست‌های خودم روی ماسه‌ها خوشم آمده بود و این آخرین بار بود. یک ذره از ماسه‌ی نرم و مرطوب برداشتم. گفتم یک روز هم ما رو توی یه کارگاه ریخته‌گری می‌کوبن و با خاک ما قالب درست می‌کنن. خندید و گفت این که خاک نیست، ماسه است، از کوه‌های سمنان می‌آرن. گفتم ماسه هم یک‌جور خاک ئه دیگه. آب و باد خاک ما رو پخش می‌کنن. شاید قاطی ماسه‌ها بشه. از آخرین کارگاه دوران تحصیلم بیرون آمدم و دلم برای روزهایی که دیگر نیستم گرفت.

۴ نظر:

  1. حالا اولشه .. یه سال که بگذره آدم تازه می فهمه ای دل غافل... یاد باد آن روزگاران یاد باد ...

    پاسخ دادنحذف
  2. ا كارگاه ريخته‌گري... :) ولي من هميشه جوشكاري رو بيشتر دوست داشتم، اونم جوشكاري با برق...
    روزهايي كه نيستي، كه ديگر نيستي؟ هستي يك جاي ديگر... هوم... چرا من حس مي‌كنم آن‌قدرها دل‌م براي اين روزها تنگ نخواهد شد؟

    پاسخ دادنحذف
  3. مقصودم روزهای دانش‌گاه نبود محیا! روزهای حیات بود!

    پاسخ دادنحذف