فوق لیسانس مارهای سمی قبول شده بودم. یکی از گرایشهای مکانیک بود. هادی توی کلاس بود و قلادهی یک سگ گرگی دستش بود. سگ خصمانه به من نگاه میکرد. از هادی پرسیدم اسم سگ چیاست؟ گفت گرگی. گفتم: گرگی، گفت: بله؟ چندکلمه دیگر با سگ حرف زدم که یادم نمانده. کلاسمان شبیه چایخانههای سنتی بود. چندتا قارچین کنار دیوارها بود. منتظر دکتر دال بودیم اما هنوز نیامده بود. از حرف زدن سگ تعجب نکرده بودم، از تاخیر دکتر دال، چرا. بعد بچههای دیگر هم آمدند. میله هم بود. یکی از بچهها ازم پرسید که مار تخصصیم را قرار است چی انتخاب کنم؟ من حوصله نداشتم. حوصلهی از درس و مشق حرف زدن و مارهای سمی را نداشتم. الکی گفتم شاید بوآ. دوستم که دید من حال و حوصله ندارم حرف را کشاند به سیاست. گفت پیشنهاد خانم رسولی را شنیدهیی؟ شنیده بودم اما گذاشتم توضیح بدهد. طرح خانم رسولی برای پیروزی جنبش را برایم شرح داد. باید هر ایرانی یک تکه پنبه میگرفت دستش و میبرد نمی دانم کجا. از دست همکلاسی پر حرف فرار کردم. چشمهایم را که باز کردم دیدم عصر جمعهی ابرآلودی است و بوی کیک کشمشی از آشپزخانه میآید.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر