آذر ۲۶، ۱۳۸۸

نه مقام ایستادن، نه گریزگاه دارم

مثل روزهای خیلی آفتابی، روزهایی که بعد از باران آسمان درخشان است و کوه‌ها آدم را هوایی می‌کنند، حس می‌کنم باید کاری انجام بدهم. اگر روز بود، می‌رفتم دوچرخه‌سواری. یا توی خیابان‌های خلوت قدم می‌زدم و از بالای تپه شهر را تماشا می‌کردم. اما شب است و این‌ها میسر نیست. میسر هم بود، برای خوش‌نودی‌م کافی نیست. دوست دارم بنویسم. صدای تلویزیون از بیرون می‌آید و بابام هر از گاهی صدایم می‌زند. برای چیزهای بی‌اهمیت. شام می‌خوری؟ مامان زنگ نزد؟ عصبانی می‌شوم اما این عصبانیت موجه نیست و اگر ابراز بشود بابا هم عصبانی می‌شود و مامان که برگردد مداخله می‌کند و اوضاع بدتر می‌شود. اما این صدای تلویزیون روانم را می‌کاهد. صدای فوتبال، صدای مهستی، صدای تفسیرهای بابا. دوستشان دارم اما تحمل سر و صداهای‌شان را ندارم. این‌جا خانه‌ی آن‌هاست. من چند ماه دیگر ۲۴ ساله می‌شوم. بزرگ شده‌ام، یک انسان بالغ که باید بروم پی زنده‌گی خودم. نمی‌دانم چه‌طوری. نمی‌دانم می‌شود یا نه. از پسش برمی‌آیم یا نه.

۱ نظر:

  1. مستقل شدن و بزرگ شدن خیلی مهم هست. ولی باهات شرط میبندم که وقتی به اون روز ها رسیدی دلت واسه اتاقت تو خونه مامانت تنگ میشه.

    پاسخ دادنحذف