صبح توی راه بودم و بعدش هم سه تا کلاس پیاپی. بهقول مامان خودمه شهید کرده بودم. اما دوس داشتم خوابم نبره و رادیو بگوشم. اولین ترانهیی که گذاشت پاپ بود. حرصم تصمیم داشت در بیاد که بهش گفتم صبر کن. بذار ببینم چی میگه. انگار یه حرفای خوبی داره میزنهها. داره میگه: نفسنفس همنفسا، به همدیگه نفس بدیم، فردای روشن مال ماس، کافی ئه دس به دس بدیم. حرصم متقاعد شد که در نیاد. منم یه نیمچه لبخندی زدم و گوش جان سپردم به بقیه ترانه:
قدم قدم همقدما، پشت و پناه هم باشیم، جاده به مقصد میرسه کافی ئه همقدم باشیم. وقتی دلا یکی باشن، سوز زمستونم باشه، خارای این بیابونا راهو نشونمون میده
یه حس توامانی داشتم از دلگرمی و ناامیدی. یعنی با خودم داشتم میگفتم که روزای خوب بالاخره میرسن و از این حرفا. از اون طرف از عمق وجودم ندا میآمد که این زندگی که دیگه نکا رفته. حالا هرچی هم روزای خوب قسمت ما بشه، این نکا رفتهگی هیچوقت از خاطرت پاک نمیشه. همه بدبختیام ره از بچهگیری تا حالا برای خودم مرور کردم. از آدمای عقدهیییی که به اسم مربی و معلم روح و جانمه خراش دادن و ۱۴ سالهگیم که بهخاطر مانتو پوشیدن خون گریه میکردم و کنکور که سرش رسمن نکا رفتم -متولدین سال تولد من بیشترین تعداد رو داشتن توی چند دهه اخیر- و رسمیت نداشتن دوچرخهسواری حرفهیی زنان، زمانی که من روزی شیش ساعت رکاب میزدم و توی اوج آمادگی بودم تا هماین چند روز پیش که بعد از یه فراق طولانی دیدار شد میسر اما بوس و کنار که پیشکش، چون در ملاء عام بودیم نشد هم دیگه ره بغل بگیریم. به منفیباف درون گفتم خفه بشه بذاره رادیوم رو گوش کنم. آقای خوشصدا گفت:
اشک رازیاست، لبخند رازیاست، عشق رازیاست. اشک آنشب لبخند عشقم بود.. در خلوت روشن با تو گریستم، برای خاطر زندگان، و در گورستان تاریک با تو خواندم زیباترین سرودها را، زیرا که مردگان این سال، عاشقترینِ زندگان بودند...
اشک می خواس بیاد که نذاشتم. فرداش باید میرفتم کارگاه و اگه گریه میکردم سردرد بیچارهم میکرد. کمکَمک خوابم برد. چراغ و رادیو روشن بودن. گویا یکی-دو روز پیش تولد آقای شاعر بود و آقای خوشصدا تصمیم گرفته بود اون شب هی از ایشان شعر بخوانه. یهکمی بعد باز هوشیار شدم و گوش دادم به رادیو:
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد، و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت. روزی که کمترین سرود بوسه است...
صبح که بیدار شدم هنوز لبخند روی لبم بود
قدم قدم همقدما، پشت و پناه هم باشیم، جاده به مقصد میرسه کافی ئه همقدم باشیم. وقتی دلا یکی باشن، سوز زمستونم باشه، خارای این بیابونا راهو نشونمون میده
یه حس توامانی داشتم از دلگرمی و ناامیدی. یعنی با خودم داشتم میگفتم که روزای خوب بالاخره میرسن و از این حرفا. از اون طرف از عمق وجودم ندا میآمد که این زندگی که دیگه نکا رفته. حالا هرچی هم روزای خوب قسمت ما بشه، این نکا رفتهگی هیچوقت از خاطرت پاک نمیشه. همه بدبختیام ره از بچهگیری تا حالا برای خودم مرور کردم. از آدمای عقدهیییی که به اسم مربی و معلم روح و جانمه خراش دادن و ۱۴ سالهگیم که بهخاطر مانتو پوشیدن خون گریه میکردم و کنکور که سرش رسمن نکا رفتم -متولدین سال تولد من بیشترین تعداد رو داشتن توی چند دهه اخیر- و رسمیت نداشتن دوچرخهسواری حرفهیی زنان، زمانی که من روزی شیش ساعت رکاب میزدم و توی اوج آمادگی بودم تا هماین چند روز پیش که بعد از یه فراق طولانی دیدار شد میسر اما بوس و کنار که پیشکش، چون در ملاء عام بودیم نشد هم دیگه ره بغل بگیریم. به منفیباف درون گفتم خفه بشه بذاره رادیوم رو گوش کنم. آقای خوشصدا گفت:
اشک رازیاست، لبخند رازیاست، عشق رازیاست. اشک آنشب لبخند عشقم بود.. در خلوت روشن با تو گریستم، برای خاطر زندگان، و در گورستان تاریک با تو خواندم زیباترین سرودها را، زیرا که مردگان این سال، عاشقترینِ زندگان بودند...
اشک می خواس بیاد که نذاشتم. فرداش باید میرفتم کارگاه و اگه گریه میکردم سردرد بیچارهم میکرد. کمکَمک خوابم برد. چراغ و رادیو روشن بودن. گویا یکی-دو روز پیش تولد آقای شاعر بود و آقای خوشصدا تصمیم گرفته بود اون شب هی از ایشان شعر بخوانه. یهکمی بعد باز هوشیار شدم و گوش دادم به رادیو:
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد، و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت. روزی که کمترین سرود بوسه است...
صبح که بیدار شدم هنوز لبخند روی لبم بود
من مطمئن نیستم..
پاسخ دادنحذفمن هم "مطمئن" نیستم. اما امیدوار ام
پاسخ دادنحذفامید "خود" زندگیه..
پاسخ دادنحذفاگه باشه.
کاش شاملوی بزرگ این روزها زنده بود ، کاش کسانی که شاملو این شعر را برایشان سروده بود امروز زنده بودند ؛ آن وقت امیدمان به رسیدن روزی که " ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد، و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت. روزی که کمترین سرود بوسه است... " بیشتر می شد ...
پاسخ دادنحذف