آذر ۱۶، ۱۳۸۸

ما را همه‌شب نمی‌برد خواب

همیشه خوش‌حال بودم که راحت سنت‌ها را کنار می‌گذارم. چندوقتی است که منطقن به این نتیجه رسیده‌ام که باید شب‌ها بیدار بمانم، چون آرامش بیش‌تری دارم و راحت‌تر می‌توانم درس بخوانم، فکر کنم، بنویسم و از زنده‌گی لذت ببرم اما میخِ «هیچ‌چی خوابِ شب نمی‌شه» چون‌آن توسط مامان در مغزم کوبیده شده که بیرون کشیدنش به‌ این راحتی‌ها نیست. خیلی ساده، می ترسم مریض بشوم. آن‌وقت‌ها هم که به جبر امتحان‌های ناجوان‌زنانه مجبور بودم یکی‌دوهفته‌یی تا نیمه‌شب‌ها بیدار بمانم در خودم دنبال علایم بیماری می‌گشتم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر