در کلاس CAD/CAM باز میشود و یک عده بیرون میآیند. قیافهها ناآشنا است برایم. توی رشتهی ما چیز غریبی نیست، اما من خجالت میکشم از این که نهترمه ام. احساس میکنم این را روی پیشانیم هم نوشتهاند و هرکس ببیندم میفهمد. بالغی -مسئول سایت- میرود، میآید، صندلیهای خالی را میدهد تو، کیسهای خاموش را هل میدهد عقب. بهنظرم فقط میخواهد توی کار من فضولی کند. از ترم اول به من شک داشت، به منِ بیحاشیهی پابند قانونِ بچهمثبت. گمانم پارانویا دارد. شاید هم من ام که پارانویا دارم. هیچ بعید نیست.
یک دستمال کاغذی گذاشتهام روی ماوس و به کیبورد اصلن دست نمیزنم. تازه فارسی هم ندارد. همه ایمیلهای جوابلازم را ستاره زدهم برای بعدن که برمیگردم خانه. گودر می کنم اما برخلاف همیشه تویش غرق نمیشوم. چشمم به ساعت است و زمان به نظرم کند میگذرد. نوشتههای آدمها را میخوانم و میبینم ای بابا، همه عاشق اند که. چرا اینطوری است؟ نکند جماعت دور و بر من اینجوری اند فقط؟ خیلی خطرناک است که. هی وبلاگ می خوانم و خندهام میگیرد و بعد، مثل وقتهایی که درس میخوانم و مثلن میرسم به چرخدنده هرزگرد و از آنجا به بعد هی میخوانم «تا دل هرزهگرد من رفت به چین زلف تو» و کمکم گم میشوم توی آن چین زلف و چرخدندههه هم چون حواسم نبوده استحکام لازم برای بیرون کشیدن مرا - که اینجوری وقتها خیلی هم سنگینتر میشوم- ندارد و خلاصه میمانم آنجا، الان هم وسط وبلاگخواندن هی یاد دیروز میافتم و میخواهم بنویسمش و میبینم که بهجای خطوطی که در برابر چشمهایم است یک حرفهای دیگری دارد از ذهنم عبور میکند و هی میخواهم بگویم که چه دلتنگ دستهای کسی بودم و آن دستها را دیروز داشتم و اصلن یادم رفت که بهش بگویم چه دلتنگش بودم و هی هنوز هم که گفتوگو می کردیم، کارمان به مشاجره میمانست و خیلی ضایع بود بعد از آنهمه دوری و دلتنگی و خواستن ولی نداشتن، حالا که چندساعتی فرصت داشتیم، باز هم به روال سابق حرف میزدیم و مهربانی کردن را میگذاشتیم برای روز مبادا. بعد من یادم آمد و آرام شدم و بعدش هی لبخند زدم و دستهاش را تماشا کردم و بوییدم و...
باید اینها را مینوشتم تا حواسم دوباره جمع بشود و وبلاگها و نوتها را بخوانم اما کیبورد کثیف بود و فارسی هم نداشت. رواننویس بنفشم را درآوردم و روی یک کاغذی نوشتم. سایت خلوت بود و هی خلوتتر میشد و من آخرین نفر بودم که آنجا را ترک کردم. ساعت نه شب بود. فقط یکبار تا این وقت شب توی دانشگاه مانده بودم و آن سال قبل بود که امتحان میانترم کنترلمان چارساعت و نیم طول کشیده بود. ته برگهی سوالها، زیر آخرین سوال از پنج سوالی که هرکدام در خودش بیستتا سوال نهفته بود، نوشته بود: «از چه دل تنگ شدی؟ دلخوشیها کم نیست» و فکر میکنم این همه غربت، به درس شنیدن از چوناین استادی می ارزید.
----------
اینها را دیشب نوشتم.
یک دستمال کاغذی گذاشتهام روی ماوس و به کیبورد اصلن دست نمیزنم. تازه فارسی هم ندارد. همه ایمیلهای جوابلازم را ستاره زدهم برای بعدن که برمیگردم خانه. گودر می کنم اما برخلاف همیشه تویش غرق نمیشوم. چشمم به ساعت است و زمان به نظرم کند میگذرد. نوشتههای آدمها را میخوانم و میبینم ای بابا، همه عاشق اند که. چرا اینطوری است؟ نکند جماعت دور و بر من اینجوری اند فقط؟ خیلی خطرناک است که. هی وبلاگ می خوانم و خندهام میگیرد و بعد، مثل وقتهایی که درس میخوانم و مثلن میرسم به چرخدنده هرزگرد و از آنجا به بعد هی میخوانم «تا دل هرزهگرد من رفت به چین زلف تو» و کمکم گم میشوم توی آن چین زلف و چرخدندههه هم چون حواسم نبوده استحکام لازم برای بیرون کشیدن مرا - که اینجوری وقتها خیلی هم سنگینتر میشوم- ندارد و خلاصه میمانم آنجا، الان هم وسط وبلاگخواندن هی یاد دیروز میافتم و میخواهم بنویسمش و میبینم که بهجای خطوطی که در برابر چشمهایم است یک حرفهای دیگری دارد از ذهنم عبور میکند و هی میخواهم بگویم که چه دلتنگ دستهای کسی بودم و آن دستها را دیروز داشتم و اصلن یادم رفت که بهش بگویم چه دلتنگش بودم و هی هنوز هم که گفتوگو می کردیم، کارمان به مشاجره میمانست و خیلی ضایع بود بعد از آنهمه دوری و دلتنگی و خواستن ولی نداشتن، حالا که چندساعتی فرصت داشتیم، باز هم به روال سابق حرف میزدیم و مهربانی کردن را میگذاشتیم برای روز مبادا. بعد من یادم آمد و آرام شدم و بعدش هی لبخند زدم و دستهاش را تماشا کردم و بوییدم و...
باید اینها را مینوشتم تا حواسم دوباره جمع بشود و وبلاگها و نوتها را بخوانم اما کیبورد کثیف بود و فارسی هم نداشت. رواننویس بنفشم را درآوردم و روی یک کاغذی نوشتم. سایت خلوت بود و هی خلوتتر میشد و من آخرین نفر بودم که آنجا را ترک کردم. ساعت نه شب بود. فقط یکبار تا این وقت شب توی دانشگاه مانده بودم و آن سال قبل بود که امتحان میانترم کنترلمان چارساعت و نیم طول کشیده بود. ته برگهی سوالها، زیر آخرین سوال از پنج سوالی که هرکدام در خودش بیستتا سوال نهفته بود، نوشته بود: «از چه دل تنگ شدی؟ دلخوشیها کم نیست» و فکر میکنم این همه غربت، به درس شنیدن از چوناین استادی می ارزید.
----------
اینها را دیشب نوشتم.
از وبلاگ مریم مومنی اینجا رو پیدا کردم. خوش حالم كه دوباره نوشته هاتو میخونم.
پاسخ دادنحذفم م م .. من نمي دونم كه كدوم شهر هستي و دسترسي داري يا نه .. اما يه دستمالهاي پنبه ريز هست كه مخصوص پاك كردن همين كي بورد و ماوس و ايناست. اگه از اونا همراهت باشه ديگه سريع تميز مي كني و خيالت راحته :)
پاسخ دادنحذفاگه هم از قبل خودت مي دونستي كه ديگه شرمنده از گفتن :)))
از پشت نوشته هایت لبخند کودکانه ای پیداست .. من عاشق ادم بزرگام ولی اگر لبخندشون کودکانه باشه ...
پاسخ دادنحذف