دی ۰۵، ۱۳۸۸

خانه‌ی عمه رباب خانم

ام‌روز که تاسوعا بود، مامان را با شربت تخم‌شربتی بردم خانه‌ی خانم رستگارشان اشوری. خانه‌شان یک‌جایی بالای تپه است و یک خانه‌ی ساده‌زیستانه‌یی هم هست. صاحب‌خانه آشنای شوهرخاله‌م -هم‌سر نونوش- بوده و از ده سال پیش که شوهرخاله‌م مرد، من هر سال می‌روم آن‌جا. یک جفت خواهر دوقلو هم هرسال می‌آمدند. از این موطلایی‌های چشم‌رنگی. من از این دوتا خوشم می‌آمد. کلن یک‌موقعی از خواهرهای دوقلو خوشم می‌آمد. بعد من ته دلم به عشق دیدن این‌ها می‌رفتم اشوری. یک‌کمی هم به‌خاطر تپه بود، چون این تپه را خیلی دوس دارم.
آدم‌های آن‌جا، یعنی زن‌هایی که می‌آیند آن‌جا می‌نشینند و سینه می‌زنند و شربت و چایی و خرما می‌خورند یک مدل خاصی هستند. اغلب مهاجر اند. یعنی ستاره‌آبادی نیستند. مثلن شاهرودی و کاشمری و سبزه‌واری و بیارجمندی و از این دست اند. از طبقه کم‌در‌آمد و یک تیپ خاصی هستند که بلد نیستم توصیف کنم. تماشای این‌ها را دوست دارم. احساس می‌کنم زن‌های آرامی هستند که می‌شود سرگذاشت روی پایشان و خوابید.
بعد همیشه توی آن اتاقی که من و مامان و نونوش می نشینیم، یک دختر جوان بالا بلند قشنگی هست که تنهایی نشسته یک گوشه‌یی و لباس مشکی ساده پوشیده و با این‌که همه دعاها و اشوری‌ها را هم‌راه ملا و بقیه زمزمه می کند و با ریتم مربوطه به سینه یا پایش می‌زند، اما نگاهش خیره به یک جایی است و می‌توانی یقین کنی که کاملن توی حال خودش است و به یک‌چیزهایی فکر می‌کند هیچ‌کس توی آن اتاق نمی‌تواند حدس بزند چی‌است. این دختر معمولن انگشتان باریک و بلند خوبی دارد که وقتی حلقه می‌کند دور لیوان چای تماشایی است. موبایلش سایلنت است و توی کیفش و اصلن بیرون نمی‌آید. ام‌روز هم یک هم‌چین دختری توی اتاق بود.
غروب با بابا رفتم پای منبر عمه جان. ماشین را توی کوچه‌ی استادیوم گذاشتیم و پیاده از کنار باغ روس‌ها رفتیم دربنو و بعدش سرچشمه. بابا لاینقطع حرف می‌زد و می‌گفت این‌جا دبستان پدرام بود، این جا دبستان دقیقی، آن‌جا کوچه‌ی علیمی‌ها است.،خانه‌ی قدیم باب‌جان این‌جا بوده و این سفال‌ها را که می‌بینی من با طاهر و هادی می‌رفتم رو‌شان بام‌بلک می‌جستیم و بادبان هوا می‌کردیم وهم‌این‌جوری برای من تاریخ می‌گفت و خاطره تعریف می‌کرد و با دستش در و دیوار را نشانم می‌داد و من نگران بودم انگشتش برود توی چشم و چال ملتی که آمده بودند بروند پای منبرها شمع روشن کنند و نذری بخورند و هلیم هم بزنند، بل‌که حاجت‌روا بشوند.
توی خانه‌ی عمه جان -خواهر بزرگ پ.ب- روی یک منبر سینی شربت بود و روی آن یکی مجمعی که تویش شمع بود. دو تا شمع روشن کردم و یادم آمد که وقتی بچه بودم بابا به‌م می‌گفت می بخور، منبر بسوزان، مردم‌آزاری نکن.
بعد نوه‌های عمه جان آمدند، پسرعمه‌ها و دخترعمه‌ی خودم آمدند. همه شمع روشن کردند. بیش‌ترشان بی آن‌که اعتقادی داشته باشند. همه خوش‌حال از این گردهم‌آیی هرساله در این خانه‌ی آبا اجدادی.
بعد بابا من را برد توی محله‌ی کودکی‌ش دور داد و باز هی حرف زد و خاطره گفت و انگار که برای خودش می‌گفت و آن کوچه‌های تنگ و پیچ‌درپیچ را عین کف دست بلد بود و معلوم بود که اصلن به عشق هم‌این‌چیزها آمده و معلوم بود که چه‌قدر دل‌تنگ است.



۳ نظر:

  1. agha asabani nashi ha
    momkene feminist bashi va cheshe didan e mard ha ro nadashte bashi
    shayadam na
    anyway
    har posti ke dar moede babat mizari ehsas mikonam akhey che baba e naz va khoobi

    پاسخ دادنحذف
  2. اخه من روی خوب و نازش رو این جا می نویسم

    پاسخ دادنحذف
  3. ببین تو رو خدا، ملت عاشورا تاسوعا دارن، ما هم داشتیم.

    پاسخ دادنحذف