آذر ۰۵، ۱۳۸۸

خاله نگار

چشم‌انتظار دوستم بودم که گفته بود بین این دو تا عید می‌آید ستاره‌آباد و من روزها را شمرده بودم تا دی‌روز که خبر داد نمی‌آید. گفت یک اتفاق عجیب و غیرمنتظره افتاده که آمدنش را دو-سه هفته‌یی به تعویق انداخته. از دل‌شوره مردم تا گفت آن اتفاق عجیب (؟) هم‌آنی است که حدس زده‌ام. مثل اسب هیجان‌زده شده بودم و نمی‌دانم چرا خوش‌حال؟ در حالی که فکر می‌کنم بچه به‌دنیا آوردن جنایت بزرگی است. وقتی به‌ش تلفن زده بودم هر دو از هیجان می‌خندیدیم. خوش‌حال بودم چون می‌دانستم که او بچه‌دار شدن را دوست دارد، حتا موقعی که مجرد بود وقتی درباره حقوق زنان صحبت می‌کردیم می‌گفت حضانت فرزند برایش مهم تر از همه‌چیز است، در حالی که برای من اصلن اهمیتی نداشت. بعدها هم که ارشد رشته مطالعات زنان قبول شد دوست داشت پایان‌نامه اش درباره مفهوم مادری (mothernity) باشد. با این‌حال منتظر این بچه نبوده و غافل‌گیر شده اما تصمیم گرفته بچه را نگه دارد و به دنیا بیاورد. ازش پرسیدم که آیا حال خودش خوب است؟ چون خوش و خندان به نظر (به سمع؟) می‌رسید. گفت زیاد حالش خوش نیست و چند روزی مرخصی گرفته. گفت هم‌سرش خیلی ذوق‌زده است و یک دفترچه تهیه کرده که هر روز توی آن برای کودک هنوز نیامده‌شان چیزهایی می‌نویسد و اصرار دارد که او هم بنویسد. خندید و گفت اما من نوشتنم نمی‌آد و هنوز هیچ احساسی به این موجود ندارم. اما من از الان احساس می‌کنم که راستی راستی دارم خاله می‌شوم. خاله‌ی کودکی که پی‌وند خونی باهاش ندارم اما مامانش عزیزترین دوستم است.

پ‌ن: دوستم ده-یازده‌سالی از من بزرگ‌تر است.

۴ نظر:

  1. این حسو می‌فهمم وقتی نعیمه گفت حاملس بیست دقیقه با شیکمش ور می‌رفتم بلکه اون جوجه رو حس کنم احساس می‌کردم بچه ندیده‌ترین انسان روی زمین شدم واقعا گاهی خوبه آدم اینجور رفقای اکتیوی داشته باشه

    پاسخ دادنحذف
  2. ولی من به شدت نگران هم هستم. به نظرم حاملگی و زاییدن کار خطرناکی ئه. می ترسم نکنه دوستم طوری ش بشه

    پاسخ دادنحذف
  3. باور کن زاییدن هیچ خطرناک تر از بزرگ کردن بچه نیست!

    پاسخ دادنحذف