بیشتر همکلاسیهای من توی دانشگاه زبان انگلیسیشان خوب نبود. میشود گفت خیلی بد بود. این را در مقایسه با همکلاسیهای دبیرستانم میگویم که تقریبن همه زبانشان خوب بود. ترم اول ما زبان عمومی داشتیم و با بچه های عمران مخلوطن یک کلاس ۵۰ نفره بودیم. یکی از کلمههایی که توی کتابمان بود BabySitter بود. عدهی قابلتوجهی از همکلاسیهام این واژه را BabySister میخواندند. حدس من این بود که چون این شغل را زنانه میدانند -یا زنانه هست کلن- و ضمنن تصویری از خواهر بزرگتر که از بچه کوچکتر نگهداری میکند توی ذهنشان هست این اشتباه را میکنند.
امروز تولد آوین و سروین است. دخترداییهای فسقلیم که خیلی دوستشان دارم. تولدشان دوقسمت است، قسمت اول که کوچولوها و مهدکودکیها هستند، قسمت دوم که فامیلها و دوستان بزرگسال. مامانشان از من و خواهرم خواهش کرده که کمی زودتر برویم و توی ادارهی بخش کوچولوها باهاش همکاری کنیم. من نرفتم. پروژه را بهانه کردم و ماندم خانه. دوست نداشتم BabySister باشم. معمولن از پسری به سن من خواسته نمیشود که از بچههای کوچک مواظبت کند. درحالی که این کار از پسرها هم برمیآید.
و این حکایتیاست که خیلیجاهای دیگر زندگی هم دارم. انتخابهایم معمولن تحت تاثیر جنسیتم است. نه از آنطرف، از این طرفش. از کلیشههای جنسیتی فرار میکنم. این هم یکجورهایی انتخابهام را محدود میکند. شاید توی یک انتخاب آزادانه -اگر چیزی بهنام کلیشههای جنسیتی اساسن وجود نداشت- شغل آیندهم را حتا babysitter انتخاب میکردم. اما حالا از کجا میتوانم بفهمم انتخابم آزادانه بوده یا نبوده؟ برای هماین گزینههای آنطوری را حذف میکنم.
مامان برای آوین یک ماشین خریده که قطعاتش جداست و باید سرهمَش کند. این انتخابش تحت حساسیتهای من به کلیشههای جنسیتی بوده. ماشین را با افتخار بهم نشان داد و بعد کادوپیچ کرد. مطمئن ام آوین خوشش نخواهد آمد. یک باربی صورتی را ترجیح میدهد. کودک کمتحرکی بود که سرگرمیش دیدن کارتونهای سیندرلا و پریدریایی بود. دوچرخهاش دستنخورده ماند تا سروین صاحبش شد و قشنگ داغانش کرد. ماشینه هم نصیب او میشود.
امروز تولد آوین و سروین است. دخترداییهای فسقلیم که خیلی دوستشان دارم. تولدشان دوقسمت است، قسمت اول که کوچولوها و مهدکودکیها هستند، قسمت دوم که فامیلها و دوستان بزرگسال. مامانشان از من و خواهرم خواهش کرده که کمی زودتر برویم و توی ادارهی بخش کوچولوها باهاش همکاری کنیم. من نرفتم. پروژه را بهانه کردم و ماندم خانه. دوست نداشتم BabySister باشم. معمولن از پسری به سن من خواسته نمیشود که از بچههای کوچک مواظبت کند. درحالی که این کار از پسرها هم برمیآید.
و این حکایتیاست که خیلیجاهای دیگر زندگی هم دارم. انتخابهایم معمولن تحت تاثیر جنسیتم است. نه از آنطرف، از این طرفش. از کلیشههای جنسیتی فرار میکنم. این هم یکجورهایی انتخابهام را محدود میکند. شاید توی یک انتخاب آزادانه -اگر چیزی بهنام کلیشههای جنسیتی اساسن وجود نداشت- شغل آیندهم را حتا babysitter انتخاب میکردم. اما حالا از کجا میتوانم بفهمم انتخابم آزادانه بوده یا نبوده؟ برای هماین گزینههای آنطوری را حذف میکنم.
مامان برای آوین یک ماشین خریده که قطعاتش جداست و باید سرهمَش کند. این انتخابش تحت حساسیتهای من به کلیشههای جنسیتی بوده. ماشین را با افتخار بهم نشان داد و بعد کادوپیچ کرد. مطمئن ام آوین خوشش نخواهد آمد. یک باربی صورتی را ترجیح میدهد. کودک کمتحرکی بود که سرگرمیش دیدن کارتونهای سیندرلا و پریدریایی بود. دوچرخهاش دستنخورده ماند تا سروین صاحبش شد و قشنگ داغانش کرد. ماشینه هم نصیب او میشود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر