دیر، ولی فهمیدم که داستان ما به روایت تو چهگونه است. روضهخوانیم که تمام شد و یککمی تسکین پیداکردم، تازه متوجه شدم که چه پایان کلیشهیییی خواستهبودی برای داستانمان رقم بزنی. شانسآوردیم که من نقشم را از روی فیلمنامهی تو بازی نکردم و داستان تمام نشد. خداییش خیلی زرد بود آنطوری. داستان دونفره را که بخواهی یکنفری بنویسی هماین میشود. از این به بعد بیا بنشین با هم دربارهاش گفتوگو کنیم. داستانمان بهتر درمیآید اینطوری. از این گذشته، من گفتوگو با تو را دوست میدارم.
فروردین ۲۲، ۱۳۸۹
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر