فروردین ۲۵، ۱۳۸۹

که سوزهاست نهانی درون پیرهنم

یک واقعیتی دارم توی زندگی‌ این‌روزهام، این چندسال اخیرم، که بیش‌تر وقت‌ها چشم‌می‌پوشم ازش. نه این‌که انکارش کنم یا خودم را بزنم به آن راه. این انکار و خود به آن‌راه زدن خودش اتفاق می‌افتد. توی یک خلسه‌ی خوبی می‌روم که این واقعیت تویش گم می‌شود. حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم، به‌قول حافظ(ربطی هم ندارد حالا، ای بابا). یک وقت‌هایی نادری -مثل ام‌روز- هم هست که این واقعیت کاملن شفاف است و من تاییدش می‌کنم. توی چون‌این روزهایی به خودم یادآوری می‌کنم که باید یک‌بار جدی و صادقانه به‌ش بپردازم و تصمیم مربوط را بگیرم. اما می‌دانم آن خلسه باز می‌آید و من می‌روم توی هپروت. نوشتنش شاید کمک کند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر