دلم برای خانهیی که دوسال آخر داشتیم تنگ شده. برای سکوت و آرامشش که گاهی دلگیر بود. برای لامپ مهتابی که من دوست نداشتم ولی میم عقیده داشت که نور باید ترکیب زرد و سفید باشد. اینجا توی خانهمان فقط یک لامپ مه تابی داریم که توی زیرزمین است. برای تلفنی که شبها منتظر میماندیم تا زنگ بخورد و با مادرمان صحبت کنیم. برای چای عصر دونفری. برای بحثهای طولانی فمینیستی که هی همدیگر را تایید میکردیم. برای ظرف شستن پشت پنجرهیی که رو به دریا بود و صبحها نسیم خنکی داشت. برای حمام که میم همیشه یادش میرفت وقتی بیرون میآيد پنجرهش را باز کند و من حرص میخوردم. برای این که او همیشه سردش بود و من همیشه گرمم بود. برای پشتبام که شبها رویش قدم میزدیم و حرف میزدیم و از سرما میلرزیدیم. برای شبهای امتحان که من سگ میشدم و او با من مهربان بود. برای کبابتابههایی که او میپخت. ماکارونیهایی که خودم میپختم، روزهایی که حالمان خوش بود. برای دستوپاچلفتگیهاش توی کارهای خانه. برای سوتیهای حرف زدنش. برای تمرین های دینامیکماشین که دوتایی حل میکردیم. برای شب امتحان ترمودینامیک که به زور کتک بیدار نگهم داشت تا درس بخوانم. برای وقتی که عاشق شده بود و بروز نمیداد اما خیلی تابلو بود. برای آشپزخانه. برای فرنیکاکائوییهایی که عصر پنجشنبه میپختم که شاید کمی شاد بشویم. برای شبهایی که میرفتم توی اتاقم و بیصدا گریه میکردم. برای روزهایی که دوتایی از خانه تا دانشگاه رکاب میزدیم. برای تیرک پشت نگهبانی که دوچرخههامان را بهش قفل میکردیم. برای اخبار عمومردکی دانشگاه که تندتند به هم گزارش میدادیم. برای وقتهایی که زورش نمیرسید در شیشه رب انار را باز کند و من باز می کردم و با ژستی فاتحانه میخواندم: کار هر بز نیست خرمن کوفتن، گاو ماده میخواهد و زن کهن.
فروردین ۱۷، ۱۳۸۹
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر