اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۹

این دشت تب‌دار

نزدیک‌های صبح بود که داشتم خواب می‌دیدم دست‌گیر شده‌ام و دارم بازجویی می‌شوم. بیدار که شدم خیلی طول کشید تا مطمئن شوم خواب بوده و واقعیت ندارد. دوباره خوابم برد و ادامه‌ش را خواب دیدم. این دفعه بازجویی دسته‌جمعی بود. ردیف اول من و خواهرم و فاطمه بودیم. بازجو رفت مستراح. یک پسر ۱۹-۲۰ ساله بلند شد رفت پشت میز بازجو دلقک‌بازی درآورد. مثل وقتی پشت سر معلم‌ها ادا درمی‌اوردیم. حال من بد بود. بازجو مثل سگ بود. من گریه‌م گرفته بود. یک بازجوی مهربان‌تر آمد زد به شانه‌م که گریه نداره که شش ماه بعد آزاد می‌شوی. فکر کردم لعنتی توی این شش ماه من کلی نقشه داشتم برای خودم. بیدار شدم و باز هم خیلی طول کشید که بفهمم همه‌چیز خواب بوده. اما غمش نمی‌رفت باز هم. رفتم توی آش‌پزخانه برای خودم شیر گرم کنم. سروین را آورده بودند، داشت بهانه می‌گرفت. شیر را نگاه می‌کردم که سر نرود و اشک‌هایم می‌چکید. رفتم مستراح و گریه کردم. مامان توی آش‌پزخانه سبزی پاک می‌کرد. سروین سرش را گذاشته بود روی میز و غصه می‌خورد. یک‌جوری که دل آدم می‌سوخت. هر از گاهی ناله می‌کرد: بابا بیاد. عسل ریختم توی شیر. مامان گفت این باز اعتصاب غذا کرده هیچی نمی‌خوره. رفتم دست‌مال برداشتم اشک‌هام را پاک کردم و فین هم کردم.
دی‌شب خوش‌حال بودم. با سارا رفته بودیم کنسرت گروه عندلیب. محض نمونه یکی از نوازنده‌ها هم معروف نبود. همه گم‌نام و جوان. اما عالی بودند. وسط یکی از آهنگ‌ها چشم‌هام تر شد بود از ذوق. فکر می‌کردم نمی‌روم، می‌مانم. آهنگش ربطی به وطن و این‌ها نداشت، ولی یک‌جوری بود که یاد ستاره‌آباد می‌انداخت‌م‌. هم‌نوازی سازهای کوبه‌ای‌ آن‌قدر خوب بود که مردم می‌خواستند پس بیفتند. خودشان را کشتند بس که کف زدند. تا خانه پیاده آمدیم با سارا. شب خنک بود و بوی خوبی می‌داد. توی هوا آن‌چیز خوب موج می‌زد. هم‌آن که عاشقم کرده.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر