صبح رفته بودم هماونجا. اصلن پاتوقم ئه اونجا. دوچرخه رو پارک میکنم میشینم لب حوض پاهامو دراز میکنم روی چمنا و دستوپام و کش و قوس و ولویاس میدم. هیچ هم یادم نبود که امروز قرار بوده اینجا باشم. عصر نشسته بودم برای خودم گودر اسکرول میکردم و شرح غم و غصههای مردم رو میخواندم. نه که خودم کم دارم، اینجوری میخوام جبران کنم. ساعت ۶ بود که داشتم یه آهنگ از لپتاپ بلوتوث میکردم به موبایلم. این وسط یکی هی زنگ میزد که قطع میشد. شماره شناس نبود.
یه صدای کشدار آشنا بود که اسممو بلد بود. گفتم شما؟ گفت امروز چندم ئه؟ گفتم ای خاکتوننگم، شیشم ئه؟!، تو کجایی؟ گفت من پنجکیلومتری شهر ام. گفت فکر میکنی آرنوش کجا ئه الان؟ گفتم احتمالن تهران ئه. عب نداره. بهش زنگ میزنیم از اونجا. پریدم لباس پوشیدم. می خواستم زنگ بزنم آژانس که باز موبایلم زنگ خورد. آرنوش بود. گفت کجایی؟ گفتم تو کجایی؟ گفت من سر قرار ام. وقتی رسیدم دوتاییشان اونجا بودن. باران می آمد. زیر یک درخت گل ایستادیم و هی خندیدیم. قدم زدیم توی باران تا صوفی و اونجا بستنی و کیک خوردیم. به ریش خودما خندیدیم که ده سال پیش فک میکردیم تا ده سال بعد حتمن اتفاق مهمی میافته. کارهای مهمی میکنیم و آدمای مهمی میشیم. دیدیم که فقط رفتهایم دانشگا و دیگه هیچ. هر سه گیر تحویل پایاننامه بودیم. یکی گرافیک، یکی مکانیک، یکی شیشلیک. شیشلیک رو برای قافیه گفتم. مونا شیلات خوانده.
دلقکبازیهایما رو بازآفرینی میکردیم و خودما غش و ریسه میرفتیم. مونا دماغش رو عمل کرده خاکتوسر. خاکتوسر چون بهخاطر دماغ خوشگل از بسکتبالیست بودن چشمپوشی کرد. خودش هم موافق ئه که خاکتوسرش. آرنوش موهاش راوقرمز کرده بود که خوب بود. جفتشان خوشگل و شیک. من وصلهی ناجور که البته خیالم نبود. من را هماینطوری میشناسند.
آمار بقیه رو دادیم. متاسفانه تنها چیزی که میشد گفت «شوهر کرد» بود. هیچکدام کار مهمی نکرده بودند خودما هم نکرده بودیم خب. چرا بقیه رو سرتو کنیم.
من شرمنده بودم که یادم نبوده. قرار رو ۶ اردیبهشت ۷۹ من گذاشته بودم. سوم راهنمایی بودیم و پیش روما یکعالمه زندگی بود که فکر میکردیم پر از حادثه و هیجان ئه. آرنوش میخواست کارگردان بشه. من میخواستم شاعر و نویسندهی کودک و نوجوان بشم. مونا ایدهی خاصی برای زندگی نداشت و ما میگفتیم که تو ده سال بعد بچه به بغل میآید سر قرار. میگفتیم تو نمیآی سر قرار اصلن. بهانه میآری که نیستی و رات دور ئه. قرار بود کوچ کنن برن یه شهر دیگه. حالا اون از هماون شهر دیگه آمده بود سر قرار و من خودم یادم رفته بود.
ما سه نفر بودیم. کنج جنوبشرق حیاط مدرسه آشیانهی ما بود. اسمش رو خودما گذاشته بودیم آشیانه. ما رفیق بودیم. رفیقای واقعی. من و آرنوش و مونا.
یه صدای کشدار آشنا بود که اسممو بلد بود. گفتم شما؟ گفت امروز چندم ئه؟ گفتم ای خاکتوننگم، شیشم ئه؟!، تو کجایی؟ گفت من پنجکیلومتری شهر ام. گفت فکر میکنی آرنوش کجا ئه الان؟ گفتم احتمالن تهران ئه. عب نداره. بهش زنگ میزنیم از اونجا. پریدم لباس پوشیدم. می خواستم زنگ بزنم آژانس که باز موبایلم زنگ خورد. آرنوش بود. گفت کجایی؟ گفتم تو کجایی؟ گفت من سر قرار ام. وقتی رسیدم دوتاییشان اونجا بودن. باران می آمد. زیر یک درخت گل ایستادیم و هی خندیدیم. قدم زدیم توی باران تا صوفی و اونجا بستنی و کیک خوردیم. به ریش خودما خندیدیم که ده سال پیش فک میکردیم تا ده سال بعد حتمن اتفاق مهمی میافته. کارهای مهمی میکنیم و آدمای مهمی میشیم. دیدیم که فقط رفتهایم دانشگا و دیگه هیچ. هر سه گیر تحویل پایاننامه بودیم. یکی گرافیک، یکی مکانیک، یکی شیشلیک. شیشلیک رو برای قافیه گفتم. مونا شیلات خوانده.
دلقکبازیهایما رو بازآفرینی میکردیم و خودما غش و ریسه میرفتیم. مونا دماغش رو عمل کرده خاکتوسر. خاکتوسر چون بهخاطر دماغ خوشگل از بسکتبالیست بودن چشمپوشی کرد. خودش هم موافق ئه که خاکتوسرش. آرنوش موهاش راوقرمز کرده بود که خوب بود. جفتشان خوشگل و شیک. من وصلهی ناجور که البته خیالم نبود. من را هماینطوری میشناسند.
آمار بقیه رو دادیم. متاسفانه تنها چیزی که میشد گفت «شوهر کرد» بود. هیچکدام کار مهمی نکرده بودند خودما هم نکرده بودیم خب. چرا بقیه رو سرتو کنیم.
من شرمنده بودم که یادم نبوده. قرار رو ۶ اردیبهشت ۷۹ من گذاشته بودم. سوم راهنمایی بودیم و پیش روما یکعالمه زندگی بود که فکر میکردیم پر از حادثه و هیجان ئه. آرنوش میخواست کارگردان بشه. من میخواستم شاعر و نویسندهی کودک و نوجوان بشم. مونا ایدهی خاصی برای زندگی نداشت و ما میگفتیم که تو ده سال بعد بچه به بغل میآید سر قرار. میگفتیم تو نمیآی سر قرار اصلن. بهانه میآری که نیستی و رات دور ئه. قرار بود کوچ کنن برن یه شهر دیگه. حالا اون از هماون شهر دیگه آمده بود سر قرار و من خودم یادم رفته بود.
ما سه نفر بودیم. کنج جنوبشرق حیاط مدرسه آشیانهی ما بود. اسمش رو خودما گذاشته بودیم آشیانه. ما رفیق بودیم. رفیقای واقعی. من و آرنوش و مونا.
چه خوب که به قرارت رسیدی.
پاسخ دادنحذففوق العاده بود این نوشته..
پاسخ دادنحذف