توی گودر یک مقاله کوتاه درباره جنسیتزندگی زبان خواندم. یادم آمد یکروز دوم دبیرستان که بودیم، تیلی، دبیر ادبیاتمان که مردی بود بسیار پرمدعا، سیگاری، سنتی و ازخودراضی، درس جدیدی را شروع کرد و فریاد زد: نگار! بخوان! شروع کردم به خواندن. تا رسیدم به واژهی جوانمردی. خواندم جوانزنی و ادامه دادم. تمام که شد سرم را بلند کردم و چشمم به تیلی افتاد که تسبیح توی دستش بود و چشمهایش قد دو تا نعلبکی شده بود و دهانش باز، نگاهم میکرد. هنوز از یادآوری قیافهی آقامعلم کیف میکنم.
آنروزها تمام جوانمردیها توی کتابهایم خط خورده بودند و جوانزنی شده بودند. برادریها خواهری شده بودند و نامردها نازن. میدانستم با اینکارها زبان تغییری نخواهد کرد و میدانستم هم که نمیخواهم صرفن همهچیز را برعکس کنم. اما در پانزدهسالهگی راه دیگری برای اعتراض به ذهنم نمیرسید. و لازم میدانستم که اعتراض کنم. و می کردم.
یادگار آنروزگار برایم ادبیاتی است که برای خودم عادی است اما دیگران را گاهی متعجب می کند. مثلن گاهی که دارم از سرما میلرزم و زمزمه میکنم: هوا بس ناجوانزنانه سرد است...
آنروزها تمام جوانمردیها توی کتابهایم خط خورده بودند و جوانزنی شده بودند. برادریها خواهری شده بودند و نامردها نازن. میدانستم با اینکارها زبان تغییری نخواهد کرد و میدانستم هم که نمیخواهم صرفن همهچیز را برعکس کنم. اما در پانزدهسالهگی راه دیگری برای اعتراض به ذهنم نمیرسید. و لازم میدانستم که اعتراض کنم. و می کردم.
یادگار آنروزگار برایم ادبیاتی است که برای خودم عادی است اما دیگران را گاهی متعجب می کند. مثلن گاهی که دارم از سرما میلرزم و زمزمه میکنم: هوا بس ناجوانزنانه سرد است...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر