فروردین ۱۳، ۱۳۸۹

هوا بس ناجوان‌زنانه سرد است

توی گودر یک مقاله کوتاه درباره جنسیت‌زندگی زبان خواندم. یادم آمد یک‌روز دوم دبیرستان که بودیم، تیلی، دبیر ادبیات‌مان که مردی بود بس‌یار پرمدعا، سیگاری، سنتی و ازخودراضی، درس جدیدی را شروع کرد و فریاد زد: نگار! بخوان! شروع کردم به خواندن. تا رسیدم به واژه‌ی جوان‌مردی. خواندم جوان‌زنی و ادامه دادم. تمام که شد سرم را بلند کردم و چشمم به تیلی افتاد که تسبیح توی دستش بود و چشم‌هایش قد دو تا نعلبکی شده بود و دهانش باز، نگاهم می‌کرد. هنوز از یادآوری قیافه‌ی آقامعلم کیف می‌کنم.
آن‌روزها تمام جوان‌مردی‌ها توی کتاب‌هایم خط خورده بودند و جوان‌زنی شده بودند. برادری‌ها خواهری شده بودند و نامرد‌ها نازن. می‌دانستم با این‌کارها زبان تغییری نخواهد کرد و می‌دانستم هم که نمی‌خواهم صرفن همه‌چیز را برعکس کنم. اما در پانزده‌ساله‌گی راه دیگری برای اعتراض به ذهنم نمی‌رسید. و لازم می‌دانستم که اعتراض کنم. و می کردم.
یادگار آن‌روزگار برایم ادبیاتی است که برای خودم عادی است اما دیگران را گاهی متعجب می کند. مثلن گاهی که دارم از سرما می‌لرزم و زمزمه می‌کنم: هوا بس ناجوان‌زنانه سرد است...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر