فروردین ۲۳، ۱۳۸۹

بگشای در ز حرف

نیمه‌شب، ایستاده‌یی پشت در آپارتمان. با انگشت روی سطح سفید در چوبی راه‌های خیالی‌ می‌کشی و آرام می‌گویی که من ام‌شب تمام نقشه‌های آینده‌ت را به‌هم زده‌ام. تلخ می‌گویی و من غمت را می‌فهمم. بدجنس نیستم وقتی می‌گویم: چه خوب، و حرف دیگری نمی‌زنم. دل‌گیر ام، از نقشه‌هایی که بدون اطلاع من کشیده‌یی و در آن مرا طوری درنظر گرفته‌یی که گویا چمدانت هستم، نه دوستت. حس می‌کنم دیگر هیچ‌وقت نمی‌توانم با تو حرف بزنم.

ب دارد عاشقی‌ش را برایم تعریف می‌کند. دوست توست. کمی شبیه اید. او رومانتیک‌تر است، یا بیش‌تر بروز می‌دهد. داستانش برایم تکراری است و حوصله‌م را کمی سر برده. اما نقلش شیرین است. دارد می‌گوید که برنامه‌های زندگی‌ش چندان مشخص نبوده که بتواند با خیال راحت دست دخترک را بگیرد و بیارد توی برنامه‌هاش. معلوم نیست دارد از معشوقش حرف می‌زند یا از یک گل‌دان.

مین‌روب بازی می‌کنم و تماشا می‌کنی. از برنامه‌هایم می‌پرسی. زندگی را از پنجره خودم نشانت می‌دهم. روزهای بعد، توی قدم‌زدن‌ها، توی تاکسی‌یی که ما را می‌برد تا میدانی که از هم جدا شویم، باز از برنامه‌هایم می‌پرسی. اهل برنامه‌ریزی نیستم اما خوش‌حال ام که می‌پرسی. چیزهایی که برایت می‌گویم خیلی شبیه آرزو نیست، اما اسم به‌تری برای‌شان ندارم. از هم‌آن‌ها برایت می‌گویم. مهم نیست که راه‌های‌مان با هم فرق دارد. مهم نیست که شاید مجبور شویم از هم جدا بمانیم. هم‌این حالا می‌توانیم با هم حرف بزنیم و من گفت‌وگو با تو را دوست دارم.







۲ نظر: