گرمم شده بود، خسته هم بودم از سر و کله زدن با بچهک. درفت شد. فکر کردم دیگه نوشتن لذتی نداره برام. لپتاپو بستم رفتم خوابیدم. بیدار که شدم هنوز گرمم بود. کلافه را شدم که برم دسشویی. توی آشپزخانه بابا داشت چایی میخورد. گلهایی که برای تولدش خریده بودیم هنوز روی میز بودن. تولد مامان هم هست. مامانم همزاد سردبیری که دوست داشتم ئه. من به روش نمیآرم که روز تولدش چه غصهم میشه این سه ساله.
دست و روم رو با آب خنک دسشویی شستم. توی آینه به لپهای قرمز و پیرهن نخی گلدارم نگاه کردم. گفتم یه چایی بخورم، بعدش خنکتر که شد برم برای خودم و سارا بلیت کنسرت بگیرم. بابا چاییشو خورده بود رفته بود، اما رادیو رو هماینجوری روشن گذاشته بود و موسیقی ول بود توی مطپخ. فنجان آبی خودم رو برداشتم و بردم دم گاز که برای خودم چایی بذارم. آقای توی رادیو شروع کرد به شعر خواندن. چایی رو ریختم توی فنجانم. شعر برام آشنا بود. یهکم آشناتر از آشنا. آبجوش بستم روی چایی. گذاشتمش روی میز و وایسادم کنار رادیو. دعادعا کردم که اسممو نگه. نگفت. نشستم پشت میز چاییمو با شیرینیهایی که از تولد بابا مانده بخورم. یهجوری لبخندم گرفته بود. یهجوری هم گریه داشتم، قد یه ذره نم. یادم رفته بود از این شعر کوچیک طفلکی. از اون کوچیک طفلکی که نوشته بودش.
دست و روم رو با آب خنک دسشویی شستم. توی آینه به لپهای قرمز و پیرهن نخی گلدارم نگاه کردم. گفتم یه چایی بخورم، بعدش خنکتر که شد برم برای خودم و سارا بلیت کنسرت بگیرم. بابا چاییشو خورده بود رفته بود، اما رادیو رو هماینجوری روشن گذاشته بود و موسیقی ول بود توی مطپخ. فنجان آبی خودم رو برداشتم و بردم دم گاز که برای خودم چایی بذارم. آقای توی رادیو شروع کرد به شعر خواندن. چایی رو ریختم توی فنجانم. شعر برام آشنا بود. یهکم آشناتر از آشنا. آبجوش بستم روی چایی. گذاشتمش روی میز و وایسادم کنار رادیو. دعادعا کردم که اسممو نگه. نگفت. نشستم پشت میز چاییمو با شیرینیهایی که از تولد بابا مانده بخورم. یهجوری لبخندم گرفته بود. یهجوری هم گریه داشتم، قد یه ذره نم. یادم رفته بود از این شعر کوچیک طفلکی. از اون کوچیک طفلکی که نوشته بودش.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر