روزی که آیدا آمده بود خانهام، پاییز بود و داشت کمکم زمستان میشد. اول غروب بود، میم خانه نبود، دوستان آیدا هم رفته بودند چیزی بخرند و هنوز نیامده بودند. بار دومی بود که میدیدمش. بار اول تابستان همآن سال بود، در تهران، باغ هنر. اما ما سالها بود که یکدیگر را میشناختیم. شعرهای هم را خوانده بودیم و از هم تصویری در ذهن مان ساخته بودیم. سالهای نوجوانی گذشته بود و حالا ما دو زن جوان بودیم. من بیستویک ساله بودم، آیدا کمی بزرگتر. ماهنامهیی که در آن سالها شعرهای هم را خوانده بودیم تعطیل شده بود، سردبیر مرده بود و آدمها از هم دور شده بودند. ازم خواست دفتر شعرم را بخواند و من آوردم. دفتر صدبرگ با جلد سخت به رنگ مشکی. بابت دستخط بچهگانه صفحههای اول و عاشقانههای صفحههای آخر خجالتزده بودم. صفحههای اول، میگفت شعرهایت چه زندهاند، لبریز شادی و شور زیستن. راست میگفت. آن شعرها، حتا وزن پرهیجانی داشتند. از باد و پرنده و رودخانه و درخت میگفتند. مثل نقاشیهای کودکان، توی تمام شعرهایم کوههای بلند و خورشید طلایی و ابرهای پنبهای حضور داشتند. شعرهای آخری مدادی و کمرنگ بودند. تاریخ هر کدام با تاریخ شعر قبل و بعدش فاصلهی بسیاری داشت. اغلب بیوزن، سپید، کوتاه و بسیار غمگین. فکر میکردم آن عاشقیهای کمرنگ زیاد پیدا نیاست. اما آیدا لبخند زد و گفت خوشبهحال آن که اینها را برایش نوشتهای. من خجالت کشیدم و او به سرخ شدن گونههایم خندید. از آن عاشقیها خجالت میکشیدم، چون جایی در اعماق دلم باخبر بودم که واقعی نیاستاند. می دانستم امتحانها که تمام بشوند، وقتی به ستارهآباد، به خانهام برگردم، وقتی دیگر مجبور نباشم کتلت یخزده را گرم کنم و ظرفهایم را خودم بشویم، بهسادهگی همهاش را از یاد میبرم. حواسم به اینها بود و فریب شعرهای خودم را نمیخوردم.
باور مکن که مرا دوست داری
باور مکن که تو را میپرستم
وقتی برای تو شعر مینویسم
وقتی به یاد من آواز میخوانی
چون طفلی تنها
در تاریکی دنیا
شمس لنگرودی
باور مکن که مرا دوست داری
باور مکن که تو را میپرستم
وقتی برای تو شعر مینویسم
وقتی به یاد من آواز میخوانی
چون طفلی تنها
در تاریکی دنیا
شمس لنگرودی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر