آبان ۰۱، ۱۳۸۸

بگذار تا بگریم

آن‌جا که بودم، بعدازظهرها می خوابیدم. یادم هست که همیشه لب‌ریز از دل‌تنگی می‌خزیدم زیر لحاف و کله‌ام را توی بالش فرو می‌بردم. یک‌بار خواب خاله نونوش را دیدم. بیدار که شدم دلم می‌خواست گریه کنم. دو هفته بعد به شهرمان برگشتم و خاله نونوش را دیدم. وقتی دیدمش بغلش کردم و نتوانستم گریه نکنم. حالا هم که یادم آمده باز دارم گریه می‌کنم. دختر احمقی هستم که گاهی خودم را هم متعجب می‌کنم.
اصلن این همه گریه از کجا می‌آید؟ عادت است؟ یک چیز بیولوژیک است؟ نمی‌دانم. فقط گاهی بعد از گریه کردن دچار عذاب وجدان می‌شوم. نمی‌دانم چرا. گریه کردن من که آزاری به کسی نمی‌رساند.

۱ نظر:

  1. ای خنده ی نیلوفری در گریه ام می آوری
    بر گریه می خندی و من در گریه می خندانمت

    ابتهاج

    پاسخ دادنحذف