توی سالن کنار تالار نمایشگاه نقاشی گروهی بود. آنجا یکی از معلمهای دبستانمان را دیدم. معلم من نبود اما دوستم داشت و من هم دوستش داشتم چون زیبا و مهربان بود و بچهها به اسم کوچک صدایش میکردند -شاید چون مدتی معلم کلاس آمادگی بود-. بهش گفتم مبارک باشه سال تحصیلی جدید و بعد خودم تعجب کردم. من آدم معاشرتی و آدابدانی نیستم و اغلب در مواجهه با آدمهای غریبه، آدمهایی که با ایشان رودربایستی دارم، غیر از یک سلام ساده بهزحمت چیزی از دهانم بیرون میآید. نمی دانم، شاید واقعن دارم بزرگ میشوم.
تالار فخرالدین اسعد پر از ترکمنهایی بود که با لباسهاشان، پیراهنهای بلند و روسریهای بزرگ، فضا را رنگین کرده بودند. بهخاطر نوازنده ترکمن کنسرت -منصور صبوحی- آمده بودند و آنقدر خوشحال بودند که نمیتوانستند ساکت بنشینند و حتا در طول برنامه همهمه میکردند و حرف «ق» بیشتر از هر چیز به گوش میرسید. برای من که در کنسرتها خواهان سکوت مطلق شنوندگانام و حتا صدای نفس کشیدن دیگران عذابم میدهد خیلی سخت بود. اما سختیاش مربوط میشد به بخش دونوازی دف و دوتار خراسان و بخش بعدی که اجرای گروهی بود و عالی بود و نی و سهتار و آوازش را دوست داشتم. بخش آخر، همهمه ترکمنها با دونوازی دوتار ترکمن جور بود. انگار رفته باشی ترکمنصحرا و نوازندگان محلی را ببینی که دوتار میزنند و هیهی میخوانند و زندگی هم در کنارشان جریان دارد.
اما هیچوقت چوناین کنسرتی ندیده بودم که آدمهایش این همه بیخیال رعایت سکوت باشند. تقصیر مردم است؟ یا تقصیر مدیریت سالن؟ فرهنگ؟ یا قانون؟ احتمالن هر دو.
اولین بار بود -در سراسر زندگیم- که بهجای روسری، شال سرم کرده بودم. نمیدانم چرا اصرار داشتم همیشه که شال سر نکنم. بهنظرم خیلی چیز خانمانه و ک.ت.ج و دست و پاگیری بود، مثل کیفهای زنانه و کفشهای پاشنهدار. اما خوب بود که گره روسری گلویم را فشار نمیداد و خلقم را تنگ نمیکرد.
تالار فخرالدین اسعد پر از ترکمنهایی بود که با لباسهاشان، پیراهنهای بلند و روسریهای بزرگ، فضا را رنگین کرده بودند. بهخاطر نوازنده ترکمن کنسرت -منصور صبوحی- آمده بودند و آنقدر خوشحال بودند که نمیتوانستند ساکت بنشینند و حتا در طول برنامه همهمه میکردند و حرف «ق» بیشتر از هر چیز به گوش میرسید. برای من که در کنسرتها خواهان سکوت مطلق شنوندگانام و حتا صدای نفس کشیدن دیگران عذابم میدهد خیلی سخت بود. اما سختیاش مربوط میشد به بخش دونوازی دف و دوتار خراسان و بخش بعدی که اجرای گروهی بود و عالی بود و نی و سهتار و آوازش را دوست داشتم. بخش آخر، همهمه ترکمنها با دونوازی دوتار ترکمن جور بود. انگار رفته باشی ترکمنصحرا و نوازندگان محلی را ببینی که دوتار میزنند و هیهی میخوانند و زندگی هم در کنارشان جریان دارد.
اما هیچوقت چوناین کنسرتی ندیده بودم که آدمهایش این همه بیخیال رعایت سکوت باشند. تقصیر مردم است؟ یا تقصیر مدیریت سالن؟ فرهنگ؟ یا قانون؟ احتمالن هر دو.
اولین بار بود -در سراسر زندگیم- که بهجای روسری، شال سرم کرده بودم. نمیدانم چرا اصرار داشتم همیشه که شال سر نکنم. بهنظرم خیلی چیز خانمانه و ک.ت.ج و دست و پاگیری بود، مثل کیفهای زنانه و کفشهای پاشنهدار. اما خوب بود که گره روسری گلویم را فشار نمیداد و خلقم را تنگ نمیکرد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر