شام خورده بودم، ظرفها را شسته بودم و خشک که شده بودند گذاشته بودم توی نایلون، گره زده بودم و گذاشته بودم میان چمدانم؛ از ترس سوسکها که بهرغم تلاشهای هفته پیش مامان باز هم تک و توک بهم سر میزدند و نمیگذاشتند زیاد احساس تنهایی کنم. نشستم روی صندلی پلاستیکی، پشت میز پلاستیکییی که مامان خوب شسته بودشان. کتابم را باز کردم جلویم که درس بخوانم، یک برگ A4 هم دم دستم بود که اسباب خجالت بود. آدم با کاغذ به این خوبی که مثل کاغذ چرکنویس رفتار نمیکند. بهخاطر هر شصت کیلوگرم کاغذ یک درخت نابود میشود. حیف است دیگر. اما کاغذ دیگری هم نداشتم که رویش محاسباتم را انجام بدهم. بعد نمیدانم چی شد که یکهو از رادیو که برای خودش یک گوشه روشن بود صدای محمد نوری آمد. شعری که میخواند، شعری بود که یکبار عمو یک خطش را برایم اساماس زده بود. من، تنها. کاغذ سفید در برابرم. شب سرد و بیپایان و مداد مکانیکی آبی -هدیه خواهرم- در دستم. هرچه که آقای نوری خواند را روی کاغذ نوشتم. بعدترش این مجری نازنین یکشنبهها، آقای کاکاوند شروع کرد به شعر خواندن. صدایش موقع شعر خواندن قشنگتر میشود. خیلی عالی است که دیروقت شب یکنفر با صدای خوب برایت شعر بخواند. طوری که تویی که هیچوقت شعرهای مشیری را دوس نداشتهیی، از جایت بلند بشوی بروی کنار رادیو بایستی، تکیه بدهی به دیوار. بیخیال گزارش نانوشتهی آزمایشگاه. خوشنود از آن غربت و تنهایی. از سردی و دلگیری پاییزی.
پن: مدتی است که دوشنبهشبها صدای ساعد باقری توی رادیو پیام -بخش شبانگاهی- نیست. از سال ۸۱، موقعی که دبیرستانی بودم آن صدا و آن برنامه را دوست داشتم. کسی از ساعد باقری خبری دارد؟
پن: مدتی است که دوشنبهشبها صدای ساعد باقری توی رادیو پیام -بخش شبانگاهی- نیست. از سال ۸۱، موقعی که دبیرستانی بودم آن صدا و آن برنامه را دوست داشتم. کسی از ساعد باقری خبری دارد؟
سوال: من بین دوستام زیاد دارم کسایی رو که به شدت به جدا نویسی پایبندند. قانون جدانویسی هم براشون اینه که هر کلمه ای رو که دو جزئش معنی داره جدا می نویسند. تو نوشته های شما گاهی دیدم که حتی کلمه هایی رو که دو جزء معنی ندارند جدا می نویسی. یه رسم الخط شخصی و واسه دل خودته یا دلیل و علت داری براش؟
پاسخ دادنحذف