مهر ۲۳، ۱۳۸۸

ظالمی که من ام

مامان‌بزرگم همیشه می گوید: «بدبختی که پیش آید، گوز وقت نماز آید». و بر هم‌این اساس است که ام‌روز ظهر پرستار دخترک زنگ می‌زند که نمی‌تواند بیاید. مادر دخترک کلید خانه را جا می‌گذارد. دخترک را می‌آورند خانه‌ی ما، اما مامان من خانه نی‌است. دخترک جیغ‌های گوش‌خراش می‌کشد و آن‌قدر عربده می‌کشد که همه محتویات معده‌اش را روی پیراهن سرخابی و شلوار سفید من خالی می‌کند. یک‌سره می‌گوید بابا بابا و از شدت گریه کانَک کانَک می‌زند. من نگاهش می‌کنم و نمی‌دانم چه‌کار کنم. به مامان تلفن می‌زنم و می گویم خودش را برساند. کودک از بابا بابا گفتن خسته نمی‌شود. من ولی خسته می‌شوم. خیلی جدی می‌گویم: بابا نی‌است. چند بار تکرار می‌کنیم. او: بابا بابا. من: بابا نی‌است. کودک ساکت می‌شود. با تعجب نگاهم می‌کند و چشم‌هایش پر از غم و نارضایتی است.
بله سروین خانم. زنده‌گی پر از واقعیت‌های ناخوش‌آیند است که به‌تر است با آن روبه‌رو بشویم. حتا در یک‌سال‌ونیمه‌گی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر